يه روز با استرس و رويايی با خواهر زن

0 views
0%

سلام اسمم محسن ٢٩ سالمه اهل تهران اسم خواهر زنم مهناز ٣٤ ساله سينه هاشو فقط ميدونم كه سايزش هشتاده از روزي كه ازدواج كردم چشم اصلا دنبالش نبود بعدا نميدونم چطور شد كه اومد تو ذهنم كه با مهناز سكس كنم گذشت تا بعد از دو سال از زندگيم ميخواستم واسه زنم تولد بگيرم كه سوپرايز بشه با خواهر خانومم در ميون گذاشتم جريانو بعد بهش گفتم كه فلان روز خانومم خونه شماست تو از سركار بيا منم ميام در ضمن خواهر خانومه من از شوهرش جدا شده و خونه پدر خانومم زندگي ميكنه حالا روز تولد فرا رسيد به مهناز زنگ زدم گفتم مياي خونه رو تميز كنيم و تزيين كه گفت مگه تنهايي نميتوني گفتم راستش نه اونروز اصلا فكرم بابت سكس باهاشو نداشتم رفتم خونه لباسامو عوض كردم و يه شلوارك تن كردم بدون تيشرت شروع به كار كردن كردم كه زنگ خونه به صدا در اومد ديدم مهنازه درو باز كردم اومد تو من قبل از اينكه بياد بالا رفتم يه ركابي پوشيدم بعد اومد مهناز جلوي من تيپ معمولي داره روسري هم جلوم ميپوشه و رعايت ميكنه جلوي من ولي باهم شوخي زياد ميكنيم گذشت تا اينكه رفت لباساشو عوض كرد اومد با يه تيشرت و ساپورت غواصيا شروع به كار كردن كرديمو حرف زدن رفت بالاي چهار پايه كه با ميخ وسايل تزييني بزنه هواسش نبود با چكش زد رو دستش شروع با گريه كرد و از چهار پاييه اومد پايين نشست رو مبل منم نشستم كنارش تو همين حين كه نشست روسريش افتاد منم كنارش بود گفتم دستتو بده ببينم چي شده گفت نه نامحرمي گفتم مهماز جمع كن اين حرفارو بده دستتو ببينم كه يادش افتاد كه روسريش افتاده كه اومد روسريشو درست كنه از دستش خون چكيد رو زمين گفتم ببين مهناز چ گندي زدي رو قاليچه يكم خون ريخت گفتم مهناز اين رنگش روشنه بيا تميزش كنيم با شامپو فرش زديم نرفت بردمش تو حموم يكم اب ريختم روش با تايت و دوباره باشامپو گفتم مهناز بشو تا من خونرو جمع كنم داشت تو حموم كارو انجام ميداد كه رفتم ديدم خيس شده داره كاراوو ميكنه كه گفت بيا تموم شد رفتم بگيرم ديدم شلوارو جلوي تيشرت خيس شده شلوارش كه خيس شده بود جذب جذب شده بود خط كسش معلوم بود اومد بيرون فرشو انداختم تو بالكن كه خشك بشه اوند بشينه كه گفتم مهناز لباسات خيسه لباساتو عوض كن كه اومد عوض كنه ديد لباس همينو داره كه اومد لباس خانوممو بپوشه كه گفتم به كشوش دست نزنه ميفهمه كسي اينجا بوده گفتم بيا يه شلوارك بهت بدم ماله خودمو دادم بهش با يه تيشرت حلقه اي پوشيد اومد بيرون چه كسي شده بود ديگه داشتم ديونه ميشدم بعد نشست رو مبل نگو اين شرتشم خيسه انداخته رو طناب خشتك شلوارك منم پارست بدجوري كسش داشت خودنمايي مي كرد بعد من نشستم روبروشو داشتيم با گوشيامون ور ميرفتيم كه من از كسش عكس گرفتم براش فرستادم كه يه دفعه جا خورد بلند شد خشتكشو نگاه كرد كه من كلي زدم زير خنده اونم حرصش گرفته بود اومد گفت چرا نگاه كردي گفتم عيبي نداره اصلا بده شلواركمو تو بايد لخت بموني تا حاليت بشه كه ديد من بدجوري دارم شوخي ميكنم گفت عيبي تداره چادر ميندازم رو پام كه گفتم به يه شرطي ميزارم گفت چه شرطي گفتم بتونم كستو از نزديك ببينم گفت خيلي بيشعوري و گفتم وگرنه لباساتو نميدم نذاشتو گفت من ميرم تو اتاق بخوابم نيم ساعت ديگه بيدارم كن رفت خوابيد منم چند دقيقه بعد رفتم زير پاش از زير پتو با چراغ قوه گوشي كسشو داشتم ديد ميزدم كه يدفه از خواب پريد منم پريدم روش شروع كرد به دادوبيداد كه ابروتو ميبرمو از اين حرفا كه من شروع كردم به خوردن گردن و بوس كردنش دستمم كردم تو شلواركو رسوندم به كسش هي ماليدم تا يكم هيس شد بعد بهش گفتم مهناز بيا يه حالي كنيم بين خودمون ميمونه كه قبول نكرد گفتم بيا وگرنه به زور مي كنمت حالا خودداني كه كم كم راه اومد منم كسشو با ولع داشتم ميخوردم كه ديدم بدجوري داره ناله ميكنه افتادم روش كيرمو بدون معطلي كردم تو كسش ابمم زود اومد ريختم تو خيلي خوب بود سكس با استرس ببخشيد اگه داستانم خوب نبود شرمنده دوستون دارم در ضمن اين داستان ماله يكي از دوستانمه برام گفت من نوشتم براتون نوشته

Date: September 8, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.