پردیس ۲

0 views
0%

9 8 1 8 8 8 3 1 قسمت قبل سلام دوستان گل گلاب مرسی و ممنون از نظرات سازنده و خوبتون چند تا از دوستان گفتن بی احترامی ب مذهب شیعه و قرآن نکن ببینید من اصلا بی احترامی نکردم و نمیکنم حوری و قلمان در متن قرآن موجود اعمالی هم که در بهشت حاج علی انجام داده دققیقا کارهایی هست ک در قرآن آورده شده چیزی از خودم در نیاوردم دوستان بسیجی و سر به مهر من قبل از اینکه از داستان ایراد بگیرید یا بخواهید من یا طرز فکرم رو ب نحوی کوچک جلوه بدید یا تهمتی بزنید برید قرآن را با ترجمه بخونید بعدا بیایید اینجا از دینتون دفاع کنید مرسی از کامنتای سازنده و دلگرم کننده تون ـــــــــــــــــــــ حاج علی گفت یا بلال کیست که مسلمان باشد و تو را نشناسد همه میدانند ک تو یکی از پایه های اسلامی آیا این ضرب المثل را نشنیده ای ک میگوید بین بلال حبشی و سید قریشی فرقی نیست بلال با شنیدن این جمله زیر شکم گنده اش را گرفت و قاه قاه شروع ب خنیدین کرد و چون قیافه متعجب حاج علی را دید چنین گفت ای آدم ساده لوح که نمی دانم کیستی و از کجایی هیچ وقت این حرف ها را باور نکن کسی که گفته در اسلام بین بلال حبشی و سید قریشی فرقی نیست فقط هدفش جلب رضای دل امثال من احمق و خر کردن امثال تو ساده لوح میباشدو لاغیر آخر مگر میشود بین من سیاه حبشی و آن سید قریشی فرقی نباشد ببین کاری به دوران پیغمبر اسلام ندارم ک حتی در دوران تقسیم غنایم نیز سهم ما از سهم قریش کمتر بود آنقدر کمتر ک گاهی بر سر تقسیم غنایم جنگ و جدال پیش می آمد و حتی اسم یک یاز سوره های قرآن نیز برای همین جنگ ها نیز به نام انفعال یعنی غنیمت گذاشته شد آیا داستان سقیفه بنی ساعده را نشنیده ای که ابوبکر در میان انصار و مهاجرین گفت خلافت و میراث پیغمبر از آن قریش است و بس که اگر غیر از این باشد تمام دستاوردهامان ب باد خواهد رفت آیا دلیلی بهتر از این برای بی پایه و اساس بودن برابری و برادری در این دین سراسر دروغ و ریا پیدا میکنی حاج علی با تعجب هر چه بیشتر پرسید ای بلال میخواهی بگویی در صدر اسلام نیز از برادری و برابری خبری نبوده میخواهی بگویی قصد و قرض این آیین هم حکومت و سروری کردن بوده میخواهی بگویی ک آن موقع هم ب نام اسلام و خدا مردم را فریب میدادند تا ب ثروت و قدرت و حکومت برسند و شکم خود را چاق کنند بلال با خنده حرفش را قطع کرد و گفت وقتی خود اصل به دنبال حکومت بوده دیگر از فرعیان پیروان چه انتظاری داری ای مرد حال من که در آن روزها فریب خوردم هیچ اما شما که بعد از گذشت سال ها و قرن ها این همه تاریخ را خواندید و دیدید و میدانید ک دم با زدن از مساوات و مساوات چه بر سر این مردان و خود آموردند دیگر چرا فریب این سخنان را میخورید بلال که بشدت متاثر شده بود اضافه کرد خود میبینی که من در این دنیا نیز اذان میگویم میدانی اذان گفتن یعنی چه یا برایت بگویم ببین برای اذان گفتن چند مشکل وجود دارد نخست آنکه باید از مناره مسجد بالا بروی در زیر آفتاب سوزان اذان گویی ک بس دشوار است دوم آنکه برای اذان گفتن باید داد زد و حنجره خود را جر داد ک باعث کلفت شدن صدا و حتی پارگی حنجره می شود و هیچ مرد عاقلی این کار را نمیکند مگر ساده لوحی مثل من ک نه تنها سیاه و حبشی است بلکه از امتیاز سید بودن هم برخوردار نیست سوم آنکه اذان گفتن تنها کاریست که نه برای گوینده اش سودی دارد و ن برای شنونده اش بهره ای ای بلال حال ک میدانی اذان گفتن چنین دشوار و بی ثمراست پس چرا هنوز بآن مشغولی راست میگویی اما این کار دیگر برایم عادت شده و تمام شهرت من نیز به خاطر همین کار بی فایده است اما اذان گفتن در بهشت و با این لهجه حبشی نوعی انتقاد و خرده گیری از آن هایی است ک سر امثال من رو شیره مالیده اند لابد میدانی که همه در اینجا آزادند پس من نیز ب نوبه خود از این آزادی برای کوفتن و خرد کردن ایشان استفاده میکنم اذان من آرامش قلاده داران این مسلک را بهم میریزد و خوابشان را میدزدد من مخصوصا در مکان هایی اذان میگویم ک مخصوص اعراب است حاج علی که خود دیگربار با پرسش هایی چندین وچند مواجه شده بود و ارکان دین خود را سست میدید سریع بحث را عوض کرد و گفت راستی ای بلال از خود سید قریشی چه خبر بلال با اشاره انگشت خود ب مسجد گفت نمیدانم باید مشغول تلاوت فرقان قرآن باشد و رفت حاج علی نیز به طرف مسجد حرکت کرد تا احوالی نیز ازمومنان آنجا بگیرد پس از کمی راه رفتن حاج علی خود را جلو درب ورودی مسجد دید اما صحن مسجد خالی بود و اعرابی چند جلو آنجا خوابیده بودند ک حرکت کردن از میان آنها بس دشوار بود بالاخره حاج علی به آرامی از میان آنها گذشت و داخل صحن شد نخستین چشم اندازش دیدن مردی بود که بر منبر نشسته و یک دست خود را زیر سرش قرار داده و مشغول خواندن کتابی بود و کنجی آن طرف مسجد مردان ی70 یا 80 ساله را دید که مشغول بازی با سنگ های صیقل داده شده بودند ناخداگاه یا بازی ی قول دو قل بچگی هایش افتاد و مسرور از آنکه لااقل آنها بیدارند و مانند دیگران نخفته اند ب پیش آنها شتافت و سلامی گفت یکی از آنها با بی تفاوتی گفت من عمر پسر خطابه ام و بعد با اشاره دیگران را چنین گفت علی ابوبکر صدیق ابوسفیان و خالدابن ولید حال برو و بگذار ب کارمان برسیم حاج علی گفت یا امیر المونین کجا میتوان پیغمبر را دید علی با بی تفاوتی گفت رسم است ک وقتی رسول خدا خود در مسجد است کسی را به حضور نمی پذیرد حاج علی گفت مگر سرورم اینجایند ابوسفیان با نگاهی غضب ناک گفت مگر آنکه بر منبر است کیست حاج علی که تازه با سیمای حضرتش آشنا شده بود با ذوق و اشتیاق و فراوان به رسول خدا زل زد ابوبکر که از این منظره خسته شده بود گفت بس است حال برو حاج علی نگاه خود را از پیامبر برداشت و گفت پس رسول خدا کی اذن زیارت خود ب پیروانشان میدهند والله نمیدانم حال که چندین سال است کسی را ندیده اند و حالا حالا هم شاید کسی را نبینند برو و 10 پانزده سال دیگر بیا شاید رخصت دیدار دادند حاج علی مگر پیغمبر خدا کار دیگری ندارد ک همیشه در مسجد است کار کدام کار مگر در بهشت کاری هم هست مگر در بهشت هم باید کار کرد نه مومن کاری ندارد اگر کار میبود اینهمه اینجا و آنجا خواب نبودند در این هنگام ابوسفیان با لبخند شیطنت آمیزی گفت یا علی بگو ک محمد نیزبه خاطر اذان بلال بیدار مانده است بگو ک محمد نیز به بلال نه میتواند بگوید اذان نگو و نه میتواند با صدای گوش خراش او بخوابد عمر ک از پرده دری های آشکار ابوسفیان آنهم جلو یک عجم عصبانی شده بود با ابوسفیان گلاویز شد و دعوای خونینی در گرفت حاج علی هم برای پایان دادن به این کشمش جلور رفت اما کتک سخت و سنگینی از آن ها خورد و با لگد از مسجد به بیرون پرتاب شد حاج علی اندوهگین و غم زده ب راه خود ادامه داد در حالی ک نگاهی حاکی از تاسف از مسلمانان صدر اسلام بر چشم داشت بعد از چند روزی راهپیمایی به جماعتی کولی رسید ک شادان در پی رقص و پای کوبی بودند اونیز برای رفع آن غم ها در بین آنها رفت و ب شادی و شعف پرداخت تا اینکه چشمش به رقاصه لولی وش جمع زنده دلان افتاد که آه از نهادش برخواست بله او بلقیس بود خواهر حاج علی از پیدا کردن خواهرش خوشحال بود اما از رقص هوس انگیز او آن هم در میان جمع غریبه ها ناخشنود اما چون تجربه قبلی دیدار با زنش را داشت دست به کار عجولانه ای نزد و فقط به تماشا برخاست وقتی که پایکوبی تمام شد دید که بلقیس چگونه خود را در آغوش مرد خنیاگر انداخت کاری از حاج علی بر نمی آمد جز نگاه کردن آن صحنه آزار دهنده آزار دهنده تر از آن صحنه شناخت شاه غلام غلام خانه شان از سوی حاج علی بود بیاد آورد ک وقتی بلقیس مریض بود چگونه شاه غلام برای او میگریست و ای دل غافل ک اعضای خانه آن گریه های دلسوزانه را به پای حق نان و نمک او ب آن خانواده میپنداشتند ولی حال آن گریه ها معنای تازه ای پیدا میکرد اگر شاه غلام درآن روزها نمی میرد شاید این رسوایی نیز روزی برملا میگشت حاج رجب در همین افکار بود ک بقلیس برادر خود را دید و از سر شادی برادر جان برادر جان به طرف او دودید و او را در آغوش کشید داداش علی شما هم اینجایید راستی چ شد ک شما هم بهشتی شدید بلقیس خجالت نمیکشی ک جلو این مرد غریبه و بی صفت اینگونه ولو شدی و او را درآغوش میکشی حاج علی رو ب غلام کرد و گفت ای نامرد دست کم می خواستی حرمت نان و نمک ما را نگاه داری چطور به خودت اجازه دادی به ناموس اربابت خیانت کنی شاه غلام نیز سر خود را به پیش انداخته بود انگشتان خود را بین یکدیگر حلقه کرده بود و ملامت ها و سرزنش های حاج علی را گوش میداد او دیگر طاقت بلقیس تاب شده بود و حال نوبت آن بود ک برای رهایی از آنچه پیش آمده بود چاره ای بیندیشد اما ازطرفی نمیخواست شوق شیرینی دیدار برادر ب تلخی رود پس با خواهش و تمنا و التماس برادر را آرام ساخت و ز او خواست ب گوشه دنجی روند و با یکدیگر صحبت کنند این بار حاج رجب آغاز کننده صحبت بود خواهر آخر قباحت داد تو صاحب شوهر 3 فرزند و 5 نوه هستی شوهرت هنوز ک هنوز است بیاد توست و شب و روز برایت گریه میکند آخر چطور ب شرف و حرمت خانوادگی ما پشت پا زدی بلقیس هر چه میگفت اینجا بهشت است انسان بعد از مرگش دیگر پایبد هیچ یک از قوانین و هنجار های دنیای خاکی نیست اینجا همه آزادند ک هر چ میخوانند بکنند اما این سخنان ب گوش حاج علی فرو نمیرفت پس بلقیس اضافه کرد داداش علی آخر معنی بهشت فقط این نیست ک چند حوری و غلمان اینجا و آنجا ول کرده اند و چند جوی عسل و شیر روان باشد فلسفه بهشت یعنی انسان پایبند هیچ یک از آن قوانین و مقررات دنیای فانی نباشد و هر کار که بخواهد بکند و با هر میخواهد درآمیزد داداش علی جان چرا نمیخواهی بفهمی اینجا ک مانند دنیای خاکی نیست که همه چیز مال مردها باشد در بهشت همان قدر زنان آزادند که مردان داداش اصلا تو چرا فکر میکنی که باید میان زن و مرد فرق باشد مگر زن آفریده خدا نیست مگر خدای زن و مرد باهم فرق دارد حاج علی با سخنان عتاب آور خواهرش با خشمی بیشتر گفت خواهر ما مسلمانیم در دین و مذهب ما میان زن و مرد فرق است خیلی هم فرق است مگر به ارج و غرب زن در دین اسلام وافق نیستی مگر نمیدانی در اسلام ارزش وجودی زن نصف مرد است مگر غیر ازاین است ک مرد مسلمان 2 برابر زن مسلمان ارث میبرد شهادت مرد مسلمان 2 برابر 1 زن مسلمان است مگر نمیدانی ک ب گفته قرآن زنان فقط کشتزار مردانند و مگر نمیدانی ک مردان حق دارند 4 زن عقدی و هر چند زن صیغه ای بگیرند ولی زنان مسلمان حتی حق ندارند ب یک مرد دیگر نگاه کنند حتی 1 مرد نامحرم نباید صدای 1 زن را بشنود مگر این همه فرق را نمیدانی مگر ناسلامتی جزو این امت مسلمان نیستی بلقیس که از بی منطقی گزاف گویی وقشری مآبی برادرش ب تنگ آمده بود پرخاش کنان گفت ببین داداش من که عقلم نمیرسه ولی رک و راست بهت میگم فک نمیکنم این دستورات و چیزایی ک گفتی ربطی به خدا داشته باشه اگه هم داشته باشه که شک دارم مربوط ب همون دنیای خاکیه و فقط و فقطم مربوط به مردها و زن های مسلمانه تا اونجایی ک من میدونم و اینجا هم شنیدم در دیگر دین ها فرق چندانی بین زن و مرد وجود نداره مثل اینکه خدا همه نابرابری ها رو فقط برای زن و مرد در نظر گرفته راستش رو بخوای من و شاه غلام هم قبلا همو دوست داشتیم و دور از چشم همه و شما باهم بودیم ولی عمر شاه غلام قد نداد و گرنه همون روز ها با هم ازدواج هم میکردیم بلقیس اضافه کرد شما تازه اینجا اومدی و به اوضاع و احوال اینجا آشنا نیستی بهشت بر خلاف چیزی ک شنیده بودیم جای خیلی خوبی هم نیست هر کسی ک تا حالا اینجا اومده پر از غم و غصه هست از طرفی اعمال و رفتاری ک اینجا رواج داره باعث شرمندگی هر انسانیه کارهایی اینجا میکنن ک حتی حیوانات هم نمیکنن اینجا مردان و زنان چنان در بیهودی غوطه ورند ک تصور آن هم شرم آوره ما آدم های استثنایی هستیم و عشقمان مثال زدنیه تا ب امروز ن شاه غلام طعم حوریان را چشیده و ن من مزه غلمان ها رو در حالی بقیه اهالی اینجا از شب تا صبح و از صبح تا شب مشغول فسق و فجورند بالاخره حرف های صادقانه بلقیس بر دل برادر نشست و او حاج عل یاو را در آغوش کشید و از شاه غلام هم ب خاطر پرخاشگری هایش عذر خواهی کرد بلقیس اضافه کرد داداش مادرمان هم ب بهشت راه یافته و داره با مردی ک دوستش داره زندگی میکنه حاج علی ک تازه آروم شده بود دوباره با صدای بلند گفت چی مادرمان و آنگاه ک احساس حزن و اندوه میکرد با صدایی غم انگیزگفت با کی با شخصی ب نام حاج رجب مادر میگفت سر گذر ما بقالی داشته و از همان زمانها خاطر خواه مادرمان بوده حالا دوباره در بهشت همو پیدا کردن و گل عشق و عاشقی شان از نو شکفته حاج علی داشت کم کم میفهمید ک بهشت چگونه جایی هست حاج علی پیش خود فکر میکرد چرا باید خدا بهشتی رو بسازه ک در اون هنجار شکنی رواج داره ولی در عین حال در دنیای فانی انسان ها رو از کمترین کارهایی مثل گوش دادن ب آهنگ شاد حرام کنه حاج علی هر لحظه به بی منطقی خدای 2 عالم بیش تر و بیش تر پی میبرد بالاخره آن روز هم جای خود را به شب داد در حالی ک برای حاج علی قصه ما خیلی وقت بود ک در برابر دیدگانش همه چیز تاریک شده بود روزی بلقیس از عزت الملوک خواهر بزرگ حاج علی اینا ک در سن 40 سالگی مرده بود خبر داد داداش وضع و حال عزت خیلی بده به طوری که توی بهشت ضرب المثل شده اینجا اگه بخواهند کسی را با عصیان و بد گویی ب خدا مثال بزنند میگن طرف مثل عزت الملوکه عزت در معاشرت با این و اون هم حد و مرزی نمیشناسه و تنها جوابش اینه میخوام از خدا و پیغمبر و نمایندگان ابنه ای شون یعنی آخوند ها ک یکیشون هم شوهر هم جنس باز منه انتقام بگیرم حاج عل یهم از شاه غلام خواست عزت الملوک رو پیدا کنه و ب نزد خانواده بیاره چند روز بعد شاه غلام و عزت الملوک آمدند عزت الملوک برادر عزیزش را در سر و وضع آشفته ای میدید ک گمان میکرد هدیه دیگری جزاین آشفتگی برایش ندارد تا اینکه سر بر شانه هم گذاشتند و شروع ب گریستن کردند گریه سوزناکی ک مدت ها ب درازا کشید ازآن نوع گریه هایی ک اسمی برای آن نمی توان پیدا کرد ن گریه شوق بود و ن گریه ای از سر درد و ن گریه های ک اشک زلال آن از سر ریا باشد شاید بتوان نام گریه شور یا گریه حیا بر آن نهاد اما بر هر حال هر نامی ک داشت باید جایی متوقف میگشت و سرانجام این حاج رجب بود ک سکوت را شکست بس کن خواهرو شاکر باش الحمدالله ک خدا ب پاس آن تقوا و آخر عاقبت ما را ب اینجا حواله داده و میتوانیم خوشحال باشیم و یک زندگی ابدی داشته باشیم آخرین کلمات حاج علی بار دیگر این زن شور بخت را ک میرفت از گریه و زاری بایستد از نو ب گریستن انداخت ازآن گریه های سیلابی و بهاری ک از دیدگان میچکد و بی امان تر گونه ها را خیس میکند 9 8 1 8 8 8 3 3 ادامه نوشته

Date: March 3, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.