پرستار من ۱

0 بازدید
0%

خیلی وقت بود که دیگه خودم نبودم بعد از اون اتفاقات بد سامان دیگه اون سامان سابق نبود اون پسر شیطون و با نمک که همه دوست داشتن باهاش هم صحبت باشن سی روز قبل طبق معمول تا لنگ ظهر خواب بودم تلفن خونمون زنگ خورد اول بیخیالش شدم به امید اینکه مادرم تلفن و جواب میده ولی دیدم زنگ خوردن تلفن طولانی شد و کسی جواب نمیداد تو همون حالت سر گیجه بلند شدم و رفتم سمت تلفن و جواب دادم خانمی پشت خط بود گفت منزل اقای آزاد من گفتم بفرمایید گفتن شما با محمد آزاد چه نسبتی دارید گفتم پسرشون هستم از پشت خط گفت متاسفم پدر و مادرتون الان تو سی سی یو هستن بخاطر تصادف بدی که داشتن رفتن تو کما اولش خندیدم و به اون خانم گفتم نمیدونم کی هستی ولی هر کی هستی شوخی جالبی نبود فقط من و از خواب بیدار کردی فعلا خداحافظ بعد از پشت خط گفت آقای آزاد شوخی نیست سریع به بیمارستان مراجعه کنید ما برای انجام عمل به امضای شما نیاز داریم چشام سیاهی رفت و افتادم زمین ولی الان وقت این مسخره بازیا نبود من نباید وقت و تلف میکردم سریع سویچ ماشین و برداشتم و ی چیزی تنم کردم و تخته گاز تا بیمارستان رفتم وسط راه بودم که خوردم به ترافیک و علت و پرسیدم که گفتن دارن یه حاجی و از مکه میارن و فامیلاش امدن استقبالش و حسابی ترافیک درست کرده بودن نیم ساعت طول کشید که به بیمارستان رسیدم و وقتی رسیده بودم کار از کار گذشته بود دیگه دیر شده بود پدر و مادرم مرده بودن انگار با ی پتک صد کیلویی زده باشن وسط فرق سرم دنیام خراب شد تنها شدم خانومی امدن و برای کارای قانونی نیاز به امضای من داشت و من با دست خودم اون برگه رو امضا کردم و قبول کردم که پدر و مادرم و بفرستن زیر خاک به خودم لعنت فرستادم که چرا دیر کردم چرا نتونستم از وقتی یادم میومد گریه برای من معنی نداشتن وقتی خیلی ناراحت میشدم و دلم میگرفت به ی گوشه خیره میشدم و به بغضم اجازه نمیدادم بترکه و میزاشتم گلومو بسوزونه الان هم همون اتفاق افتاده بود دوباره اون خانوم که برگه ها رو برای امضا پیشم اورده بود امد و ی لیوان اب دستش بود و بهم اب داد ولی من نخوردم چون اگه میخوردم بغضم همراه اب میرفت پایین با صدای لرزون بهش گفتم ممنون نمیتونم بخورم دلم براشون تنگ شده بود قبل بردنشون به سرد خونه به اون خانوم گفتم میشه ببینمشون و گفت بله میشه و من و برد پیش پدر و مادرم ی نگاه به پدرم انداختم مردی که تو تمام زندگیم حامی من بود با جون و دل تأمینم کرده بود ی نگاه به مادرم کردم کسی که من و بزرگم کرده بود با جون و دل تربیتم کرده بود روی هر دوتاشون و بوسیدم و باهاشون برای همیشه خداحافظی کردم شاید اگه اون حاجی ی روز دیر تر میرسید فرودگاه پدر و مادرم الان زنده بودن ولی خواست خدا بود و من گله ای ندارم روز دفنشون رسید و من با ی لباس سیاه بالای سر دو جنازه ایستاده بودم کسایی که من و به وجود اوردن و تا بیست و یک سالگی کنارم بودن و بعدش تنهام گذاشتن مهمونای زیادی بودن و من اون خانوم توی بیمارستان و هم بین اون همه مهمون دیدم بعد از دفن مهمونا یکی یکی تسلیت گفتن و رفتن اون خانوم توی بیمارستان ولی موند من رفتم و بین دو قبر نشستم بی توجه به اون خانوم چون اصلا به اون فکر نمیکردم تو دلم به پدر و مادرم میگفتم که خیلی بی معرفتین من و تو جوونیم تنها گذاشتین صدای کسی رو پشت سرم شنیدم که امد کنارم نشست و گفت سخته نه گفتم اره خیلی سخته ولی این اتفاق افتاده شما همیشه اینطوری هستین _چطور _از وقتی شما رو دیدم و خبر مرگ پدر و مادرتون و بهتون دادم ندیدم اشکی بریزید برا چند دقیقه سکوت کردم و بعد گفتم گاهی وقتا اونقدر غم و ناراحتیت زیاده که با اشک ریختن مشکلی حل نمیشه نگاهی بهم انداخت و بلند شد و گفت من فاطمه هستم کسی که انروز بهتون تلفن زد و این خبر و بهتون داد و شماره ای رو به سمتم گرفت و گفت من هم مثل تو ی روز تو همچین شرایطی پدر و مادرمو از دست دادم شاید بعضی وقتا بتونیم با درد و دل بار اون مشکلات و بدون گریه سبک تر کنیم شماره رو گرفتم و گذاشتم تو جیبم حالا تنهایی بهم فشار می اورد کل وسایل خونه بهم پوزخند میزدن و تنهاییم رو بهم یاد اوری میکردن هیچ کس و نداشتم که باهاش صحبت کنم و یا حداقل اینکه ساعتی من و از این تنهایی که بدتر از جهنمه در بیاره قبلنا وقتی حوصله م سر میرفت با پدرم میرفتم بیرون و با هم مردونه عین دو رفیق صمیمی حرف میزدیم و حسابی حالم جا میومد من با مردن پدرم بهترین رفیقمو هم از دست دادم تو حال خودم بودم که یاد اون شمره تلفن افتادمو شماره رو گرفتم بعد از چندتا بوق جواب داد خانمی از پشت خط گفت الو _میشه بیای حرف بزنیم من دیگه این تنهایی و رو نمیتونم تحمل کنم _زود تر از اینا منتظرت بودم ادرسو بهم بگو _برات پیامکش میکنم _باشه میبینمت _خداحافظ خیلی وقت بود حموم نرفته بودم تا امدنش ی حموم رفتم و با عجله در امدم وقت نکردم موهامو خشک کنم زنگ خونه زده شد من اون خانومی که حتی اسمشو یادم نبود تو ایفون دیدم و در و باز کردم امد داخل با ی لبخند زیبا برا اولین بار به چهرش توجه کردم دختری بود با چشمای میشی درشت بینی و لب متوسط که به صورت گردش میومد بهش تعارف کردم بیاد داخل با تعجب به میزی نگاه میکرد که رو به روی مبل دو نفره بود نگاهشو دنبال کردم و فهمیدم به شیشه مشروب های خالی و نصفه که روی میز بود نگاه میکرد بهش گفتم ببخشید خونه به هم ریخته س _خودتو با این زهرماریا اروم میکنی _وقتی دلم بگیره اره _چرا زودتر زنگ نزدی _اصلا یادم نبود _لطفا از این چیزا نخور به خودت ضرر میرسونی _سعی خودمو میکنم راستی من هنوز اسمتو نمیدونم _من قبلا بهت گفته م تو فراموش کاری فاطمه هستم فاطمه رسولی _خوشبختم فاطمه خانوم _لازم نیست رسمی باشی _باشه فاطمه امد و نشست رو به روم و بهم گفت خب من میشنوم تازه به خودم امده بودم ی ماه بود که تنها بودم تا حالا از دیدن کسی اینقد خوشحال نشده بودم بهش گفتم میشه بگی تو چطور عزیزات و از دست دادی _من تو بچگی از دستشون دادم بخاطر نشت گاز تو خونه خفه شدن وقتی از مدرسه امدم کار ز کار گذشته بود و اونا مرده بودن _متاسفم چند سالت بود اون موقع _دوازده سالم بود نه سال پیش _بعد از اون اتفاق پیش کی به زندگیت ادامه دادی _مادربزرگم تازه میفهمیدم که وضع فاطمه از من بدتره اون تو سن کم خانوادشو از دست داده با صداش رشته افکارم پاره شد _تو خونه ت چیزی برا خوردن پیدا میشه _نه من چند روزه میل ندارم غذا بخورم _معلومه از روز تدفین تاحالا به نظرم ده کیلو کم کردی _واقعا _بله اگه گرسنه ای زنگ بزنم غذا بیارن _نه امشب شام دست پخت منه _باشه فاطمه خا ببخشید فاطمه ی لبخند ریز زد رفت اشپزخونه با خودم گفتم این هم دلش خوشه تو این گیرو دار کی حوصله غذا خوردن داره صدام کرد رفتم ببینم چی میخواد _باید بری خرید سامان با اینکه حوصله نداشتم قبول کردم _باشه چی لازم داری یه لیست خرید بهم داد و رفتم خریدبعد ی ساعت امدم وقتی خونه رو دیدم تعجب کردم تموم شیشه مشروبا تو سطل اشغال بود و اشپزخونه یا بهتر بگم کل خونه عین دسته گل شده بود رفتم با بهت بهش نگا کردم و گفتم خودت این همه کار و کردی _اره کار خودمه نظرت چیه _راضی به ضحمتت نبودم فاطمه _چه ضحمتی بابا بیخیال جبران میکنی خریدارو بهش تحویل دادمو نشست رو میز ناهار خوری تو اشپزخونه و بهش خیره شدم هنوز با همون لباسایی بود که باهاشون امده بود بهش گفتم نمیخوای لباستو عوض کنی _لباس اندازه من داری مگه _خودم که نه ولی مادرم فکر کنم داشته باشه باهاش رفتم سمت اتاق خواب بابا اینا کمدشون و باز کردم و گفتم این لباسا هر کدومو دوست داری انتخاب کن و بپوش من پایین منتظرم لباساشو عوض کرد و امد پایین یه لحظه وقتی دیدمش ی قطره اشک از چشم افتاد عین مادرم شده بود تو اون لباس انگار مادرمو میدیدم کم کم قطرات اشکم سرازیر شد امد کنارم و دست کشید به صورتمو اشکامو پاک کرد _گریه نکن گریه کردن چشماتو دوست داشتنی تر میکنه _یه لحظه انگار مادرمو دیدم ببخشید ناراحتت کردم _سامان من میرم غذا رو اماده کنم نمیای پیشم از خاطراتمون برا هم بگیم _موافقم رفتیم اشپزخونه شروع کرد به صحبت از مادر بزرگش گفت که ی زن پیر که چشماش ضعیف و گوشاش سنگین شده خودش هم دانشجو پرستاری و تو بیمارستان کارآموزه و داره به درسش ادامه میده من هم از خودم گفتم که بخاطر اون کارخونه که پدرم برام به ارث گذاشته رشته مدیریت دارم میخونم و بخاطر اینکه هنوز تجربه کافی تو اداره ومدیریت کار خونه رو ندارم کارا رو به عموم سپرده م نیم ساعت با همین صحبتا گذشت که شام اماده شد فاطمه لازانیا درست کرده بود غذایی که اصلا میل نداشتم بخورم ولی چون نمیخواستم دل فاطمه رو بشکونم باهاش خوردم ادامه دارد نوشته

Date: August 31, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.