یک شب در پاریس ۲

0 views
0%

8 9 8 4 8 8 8 8 1 9 8 7 8 1 8 8 3 1 قسمت قبل رفتم حموم همینطور که زیر دوش بودم مهسا بهم ملحق شد منم محکم بغلش کردم اون بدن نرم و نازکش به راستی مرا اسیر خود می کرد روی آینه بخار بسته بود اسمش را به انگلیسی نوشتم او هم لب خندی زد که نمی توانستم از نگاه کردن این لبخندش دست بردارم یکهو لبانش را بوسیدم به اتاق برگشتیم لباسم را پوشیدم گفتم بهتر است که به هتل خودم در جنوب پاریس بروم مهسا شب رو اینجا بمون پژمان من با مدیریت هتل صحبت می کنم من نه اگه برم بهتره اخه عادت ندارم کنار کسی به خوابم تو هم که خیلی خسته ای حداقل مزاحم تو هم نمی شم فردا دوست داری بریم موزه لوور واقعا ارزش دیدن داره مخصوصا بخش ایرانش مهسا اره من که خیلی دوست دارم شروع به گشتن ایستگاه مترویی کردم که به موزه ی لوور نزدیک باشد من مهسا نظرت چیه که ایستگاه ویکتور هوگو هم رو ببینیم از اونجا می تونیم باهم بریم لوور مهسا باشه فردا ساعت دوازده ظهر خوبه من اره عزیزم من دوازده اونجام دوباره لبای مهسا رو بوسیدم واقعا از بوسیدن لبهاش سیر نمی شدم بیشتر از چهار دقیقا می شد لبهامون روی هم بود خب دیگه من برم تا فردا از هتل خارج شدم به سمت ایستگاه ولتر رفتم نویسنده و فیلسوف به نام فرانسوی یاد جمله مشهور که برای وی گفتند افتادم آن نقد خوب است که ولتری باشد جمله ای که ولتر در کاندید می گفت را هم زمزمه می کردم اگر کسی نتواند در جایی از جهان اهداف خود را دنبال کند باید آن را در جای دیگری جست و جو کند لمس تجربیات نو لذت خاصی به همراه دارد بعد چند بار عوض کردن مترو به ایستگاه موپقنا رسیدم حدود ساعت هشت شب می شد به جای اتوبوس پیاده به هتل بر گشتم از شدت خستگی چشمانم باز نمی شد حال و حوصله ی فکر کردن به هیچ چیز را نداشتم وارد اتاقم شدم لباس هایم رو در اوردم و به گوشه ای پرت کردم روی تخت دراز شدم خوابم برد صبح برای خوردن صبحانه بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه هتل رو ترک کردم تا به ایستگاه ویکتور هگو برسم و مهسا را ملاقات کنم به ایستگاه رسیدم بعد از یک ربع مهسا به من زنگ زد و گفت که کجا منتظر من ایستاده تا همدیگر را دیدیم همو محکم بغل کردیم اغوش گرمش مرا دیوانه می کرد شاید این آغوش مسیر بی راه ی عشق بود نمی دانم شاید هوس بود یا که شهوت حال و احوال کردیم لحن صحبت کردن و تن صدایش چنان در من اثر می گذاشت که همه ی ان زیبایی پاریس از یادم می رفت حتی از ترس جدایی برای آینده تصمیم نگرفتم که آیا در پاریس خواهم ماند یا به شهر دیگر باید بروم دست هم را گرفتیم وارد مترو شدیم تا که موزه لوور رسیدیم به موزه رفتیم مستقیم به بخش ایران باستان سرستون هخامنشی اسب بالدار که از دیدنشان حس غرور به من دست می داد دست مهسا در دستانم بود دست های ظریف اش که چه معصومانه بود در اتاق ها یکی پس از دیگری می گشتیم از ایران می گفت اینکه چه کارهایی می کرد از روانشناسی و علاقه به رشته ای که دارد هرچه قدر که او بیشتر صحبت می کرد به مقدار کلماتش حس دوست داشتن در من بیشتر می شد بعد ساعت ها چرخ زدن در موزه درب خروج رو پیدا کردیم از موزه بیرون زدیم مهسا تو گرسنت نیست من که دارم ضعف می کنم من خب دیوونه زودتر بگو منم گرسنمه ولی گفتم لابد تو گرسنت نیست بیا بریم یه چیزی بخوریم مهمون تو مهسا خیلی پر روی تو پژمان من بهت نمی خوره خسیس باشی مهسا باشه تا تو من رو از گرسنگی نکشتی مهمون من مهمونت کنم بهتره تا از گرسنگی بمیرم دست هم رو گرفتیم دنبال یه جایی واسه غذا خوردن گشتیم نمی تونستم خودم رو ازش دور کنم همش خودم رو به مهسا می چسبوندم دستم دور کمرش بود بعد خوردن غذا از رستوران بیرون زدیم البته چون هزینه غذا زیاد شد دونگی حساب کردیم مهسا خب حالا چیکار کنیم من نمی دونم می خوای بریم برج ایفل مهسا وای نه من از بلندی می ترسم من دیوونه نکنه فوبیا داری خانم روانشناس مهسا ای بگی نگی نمی دونم ولی از بلندی می ترسم من بهترین راه اینه که توی موقعیت قرار بگیری تا ترست بریزه مهسا می دونما نمی خواد روانشناسی بهم یاد بدی ولی الان جاش نیست اونم کجا تو پاریس ادم غرق سازی می کنه دستم رو گرفت رفتیم به سمت مترو که بریم ایفل ولی نریم بالای برج به برج که رسیدیم رفتیم توی یه فضای سبز دراز کشیدیم جایی که مملو از توریست بود دستمو گذاشتم زیر سرش محکم گرفتمش تو بغلم با موهای خرماییش بازی می کردم پیشینیشو می بوسیدم اروم دست می کشیدم روی بازوهاش داشت از اینده می گفت که دو روز دیگه باید بره خودشو اوفپرا معرفی کنی اینکه شرایط واسش سخت میشه زبان فرانسه باید بخونه و کلی کلافگی یهو یاد خانوادش افتاد زل زده بود به چشمام یه چیزی نزدیک به بغض رو توی صورت قشنگش می دیدم دلش واسه خانوادش تنگ شده بود منم یه خرده غل غلکش دادم من دیوونه حالا که هنوز نرسیدی بزار یه یک ماه بشه تو کجا و دلتنگی کجا شروع کردیم به لبای هم رو خوردن لباش زیر دندونم بود خیلی اروم گازشون می گرفتم نفسش می زد تو نفسم اروم دستمو بردم سینهای پنبه ایشو گرفتم تو دستم با موهاش بازی می کردم تا یکهو گفت پژمان نکن دارم یه جوری میشم منم گفتم چه جوری به یه لحن اروم و ته صدایی گفت داهههرم خییهیس می شهههم اروم اروم نازش کردم تا شهوتش فرو کش کرد هر دوتامون به برج ایفل خیره شده بودیم بلند شد دستمو گرفت گفت بریم هتل من گفتم مهسا زوده تازه ساعت پنج بعد ظهر که مهسا نه نیار بیا بریم سمت هتل من رو ببینیم من قبول کردم هیجان سکس من رو در برگرفت حس اینکه به لذت جنسی نزدیک می شم سبب بی تابی قلبم می شد نفهمیدم که چطور به هتل رسیدیم باز هم دوش به دوش هم در اتاق رو باز کرد منو کشوند داخل اتاق و در رو بست شروع کردیم به لب گرفتن از هم لبامو بین لبهاش گذاشتم شروع کردم به میک زدن سرگرم میک زدن بودیم که همزمان خوابیدیم رو تخت بدون اینکه لبامون از هم جدا بشه شهوت و هوس داشت بی تابی می کرد سینهاشو می مالیدم دست گذاشته بودم لای پاش واقعا مست بودم مست شهوت مست هوس شروع کردم به در اوردن لباساش یکی یکی لختش کرده بودم من بودم و یک بدن بلورین لباسای خودم رو در اوردم گردنشو خوردم مهسا هم چشماشو بسته بود و داشت نفس های عمیقی می کشید دم و باز دم دم بازدم دم دم و اروم اروم سرم متمایل شد به سمت سینه هاش با زبون نکه سینهاشو لمس می کردم می مکیدم توی همین حال دستم رو بردم لای پاش که کاملا خیس شده بود از کنارش دستمال برداشت تا خودش را پاک کنه شکمشو لیس زدم اروم اروم می اومدم پایین تا رسیدم به کوسش تا یکهو صدای ناله هاش و جیغش بیشتر شد با موهام بازی می کرد سرم رو داشت هدایت می کرد به هرجایی که لذت بیشتری می داد روناشو نوازش می کردم تقریبا هر دو مون بی حس شده بودیم نمی دانستیم که ثانیه چطور به دقیقه تبدیل می شود دوباره ازش لب گرفتم انگشت وسطم رو فرو کردم داخل چشمهای خیره کنندش قرمز شده بود خمار خمار بزور می تونست بازشون کنه یه طرف بدنش رو فشار دادم تا که رو پهلو خوابید یواش یواش کیرم رو به بدنش نزدیک کردم بدون عجله کردمش تو صدای ناله هاش بیشتر و بیشتر می شد منم اهسته اهسته عقب جلو می کردم هر دو مون به سر حد جنون رسیده بودیم چنان غرق در شهوت شده بودیم که قابل وصف نیست داغی تنش رو احساس می کردم انگشتامون رو به هم گره کرده بودیم دستای کودکانه اش که انگار جز خودکار چیز سنگینی رو بلند نکرده بود یکهو مهسا چشماشو بست و شروع کرد به لرزیدن دو سه لرزه پست سر هم منهم ارام ارام به ثانیه های ارضا نزدیک می شدم در گوشش می گفتم مهسا من دارم میشم که شدم همه ابم رو ریختم روی پاهاش چشمهامونو واسه چند لحظه بستیم دستم را دو گردنش حلقه کردم ساکت شده بودیم تا که نفسمون سر جاش بیاد نوشته پژمان

Date: February 6, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.