یک لحظه شهوت

0 بازدید
0%

هوای اطاق بااینکه گرمه و زیره پتوام ولی از تلخی و سردی زندگیم خواب به چشمام حروم شده دقیقا تو اوج بلوغ و شهوت زندگیمو باختم سال دوم دبیرستان با سمیه آشنا شدم دختری گرم و نمکین منم از دوستیش لذت میبردم چون هم شوخ بود هم تقریبا درس خون بود منم دختری گندمی و خوش اندام ولی کم رو دقیقا برعکس سمیه اسم من سانازه قدم 170 وبدنم نسبت ب سنم خیلی خوبه دوستی مادوتا5ماهی طول کشیده بود و اون حدودا منو شناخته بود بعضی اوقات میگفت من اگه جای تو بودم حداقل با ی پسر دوست میشدم ک هم از تنهایی در بیام هم یکم پررو شم من تو خانواده کم جمعیت بزرگ شدم پدرو مادر هردو شاغل هستن و من بیشتر اوقات تنهام همین تنهایی باعث شد کم کم پای سمیه ب خونه ما باز بشه و باهم صمیمیت بیشتری پیدا کنیم هروقت پیشم بود باخیال راحت با دوست پسرش صحبت میکرد و چون خانوادش مطمن بودم من تک فرزندم راحت اجازه رفت وامدبهش میدادن انقدر گفت وگفت تا منو با دوسته دوست پسرش اشنا کرد توی همون 2ماه من خودبخود مجذوب رفتار کیوان شدم غافل از اینکه این مهربونی فقط بخاطر تصاحب بدنه منه کیوان هرروز باهم صحبت میکرد و من هرروز نسبت ب درس تنبل تر دیگه قاپ منو خوب دزدیده بود باتوجه به کمبود محبتام خوب بلد بود چطوری خرم کنه بعداز چندماه یهو گفت دیگه دوستی بسه دلم یجوری شد انگار معتادش شده بودم مخصوصا به حرفاش یروز ک پدرو مادرم بخاطر شرایط حال پدربزرگم رفتن شهری ک با ما4ساعت راه داشت ومن ساده لوح از دهنم دررفت و ماجرارو گفتم اونم انقدر زبون ریخت تا منو راضی کرد اجازه بدم بیاد خونمون قلب داشت از دهنم بیرون میزد ک چ کاری دارم انجام میدم ولی من کور و کر بودم و دیونه عقلم کار نمیکرد بالاخره کیوان بعداز 1ساعتی از تماس من تونست بیاد اونم باکلی دلشوره و اضطراب من همین ک درو زدم و امد بالا ی نفس راحت کشیدم چنان منو بغل کرد ک من تمام بدنم گر گرفت اول پسش زدم ک ی لحظه خودشو ناراحت نشون داد و گفت منو اینجوری شناختی منم خواستم از دلش دربیاد گفتم ن فقط دوست دارم یکم مرآت منم بکنی خلاصه اولش نشستیم رو مبل حرف زدن خاطرات تعریف کردن از روزای اول دوستیمون بعدش یهو دستشو گذاشت رو پام دلم یجوری شد هم از خجالت هم از حسی ک تازه داشتم تجربه میکردم قبلش دستامو تو خیابون گرفته بود ولی این حسو نداشتم حس خوب همراه با دلشوره بود برام منی ک تا حالا دوست پسر نداشتم حالا یکی تو خونمون بود 2ساعتی از امدنش گذشته بود ک مادرم زنگ زد و سفارش کرد درو قفل کن ازتو خونه ما فردا میایم کیوانم شنیدو خیالش راحت شد گفت نترس شب نمیمونم منم بخنده گفتم کی میذاره بمونی هوا تاربک شد برو امد کنارم بوسم کرد تمام بدنم اتیش گرفت گرمای لباش رو صورتم منو وسوسه کرد ک منم ببوسمش و همین باعث بدبختیم شد روش وا شدو منو دربغلش فشار داد ک میخوامت ساناز شروع کرد حرفای عاشقانه زدن منم خرشدم و سرمو گذاشتم رو شونش دیگه داشت غروب میشد و کیوان باید میرفت همینکه بلند شد منم بلند شدم ی لحظه صورتمو گرفت نزدیک صورتشو لباشو گذاشت رو لبامو بوسید و خداحافظی کرد شبش یکم راجب بدنم گفت ک باید نازتو بمالی و حرفایی میزد ک منو وسوسه کرد خودمو بمالم حس خیلی خوبی بهم میداد تاحالا اینکارو نکرده بودم صبح شدورفتم مدرسه و برگشتم دیدم مادرم رو تلفن پیغام گذاشته پدربزرگت حالش خوب نیست یا شب میایم یا صبح فردا نمیدونم چی باعث شد شاد بشم و ب کیوان بزنگم اونم از خداخواسته مثل همون روز ماهرانه امد تو خونه البته با مواظبت من و خودش خلاصه دیگه مثل بار اول نبودم همینکه امد تو انگار منتظر بودم بغلم کنه ومنو ببوسه نشست وازتجربه دیشبم پرسید ومنم خجالت کشیدم ولی گفت طبیعیه باید تجربه میکردی شاید تو بخوای تا20سال دیگه درس بخونی وازدواج نکنی پس لذت ببر یکم اروم شدم ب حرفش یهو از گوشیش ی فیلم سوپراورد و گفت بیا ببینیم ولی من خجالت میکشیدم وسرم پایین بود ک دست گذاشت زیره چونم و سرم بلند کرد چشمام افتاد به صفحه گوشیو کنجکاو دیدن شدم زیره نافم تیر میکشید و کم کم کیوان دست انداخت رو پامو شروع کرد مالیدن داغ شده بودم گفت میخوای سینه هاتو بخورم مردمو زنده شدم از خجالت ولی انقدر لوس بازی دراورد ک من قبول کردم بشرط اینکه فقط سینه و منم رو صورتمو بپوشونم ک خجالت نکشم تا اوکی دادم شروع کرد ک لب گرفتن و منم خودم اماده ی حس جدید کرده بودم و تجربه ای ک فقط از سمیه تعریفشو شنیده بودم کیوان خیلی خوب بلد بود چطوری شهوتمو ببره بالا دستش ک از روی تیشرتم ب سینم خورد مورمورشد بدنم لب همراه مالش بود ومن داغ منو خوابوند و منم روسریمو انداختم رو صورتم ک نبینمش کیوان تیشرتمو داد بالا و سینه هامو از تو سوتینم بیرون اورد بدجوری نازم دل دل میکرد همینکه لباش خورد ب نوک سینه هام از حال میخواستم برم میبوسید و مک میزد خیلی حال خوبی بود چشام بسته و تو دنیا انگار نبودم کیوان جسارتش زیاد شدو دست گذاشت رو نازم از رو شلوارم ک من دستمو گذاشتم رو دستش ک برداره و پاهامو محکم بستم ک دیدم دست کشید و سکوت کرد چندلحظه ای گذشت فکر کردم رفته عقب ولی همینکه روسریو از صورتم برداشتم گفت دوس دارم واست بخورمش مثل فیلمه منم یاده دیشب خودم افتادم ولی میترسیدم چیزی بشه ولی کیوان با صورت زیباش و زبون مکارش کلی ورور کرد تا تونست شلوارمو دربیاره دیگه سانازی تو کار نبود جسمش بود و خودش انگار مرده بود روسریو انداختم رو صورتم دقیق لب ب بالا پوشیده بود شروع کرد لب گرفتن دوباره سینه هامو میمالید مک میزد دستش ک رفت تو شرتم خل شدم کیوان گف وای ی آبی امده قلبم داشت میترکید یهو شروع کرد بوس کردن نازم لیس میزدو منم بین زمین و هوا چشام بسته بود حس کرد ی چیز گردوسفت داره رو نازم تکون میخوره روسریو داد عقبتر ک چشام ببینه ک دیدم کیوان دودولشو دراورده و داره میماله ب نازم حس عجیب باعث شد چیزی نگم چون میدونستم فقط توش نباید بره ولی کیوان نامرد دولا شد و انقدر از عشق دروغیش گفت و گفت تا کرد تو نازم مردم از درد و سوزش خودم فهمیدم بدبخت شدم دودولش قرمز شده بود ولکه های خون کاملا پیدا بود کثافت کاره خودشو کردو از معصومیت من سواستفاده کرد لذت برام زهر شد ولی اون کثافت باز کرد توش و بعداز چنددقیقه ای ی مایه شیری رنگ ریخت رو شکمم ک بعدا فهمیدم آب دودولش بوده تا غروبش ک پیشم بود چندبار منو کرد دیگه درد کمتر ولذت بیشتر ولی چ فایده همراه اشک درونی بود خلاصه شب کیوان رفت و من موندم درد کمر و زیره نافم ب سمیه فرداس جرات نکردم بگم و وقتی مامانم امد فقط گفت چرا رنگت پریده منم بحساب تنهایی و ترس گذاشتم اون لحظه ای ک کیوان کارشو کرده بود ازم فیلم گرفته بود و وقتی روسریوعقب داده بودم صورتم تو فیلم مشخص بود تهدیدم کرد و چندماهی شده بودم اسیرش البته هروقت موقعیت پیش میمد خونمه ما الانم بریدم هم ترس دارم واسه یندم هم از این کثافت بدم امده میخوام خودمو راحت کنم ولی اینو نوشتم ک دخترا بخونن و به هیچ کثافتی اعتماد نکن اگه خودشون خودشونو بمالن یگ شرف داره تااینکه مثل من ب اخره خط برسن دمه همه بامعرفتا گرم ساناز اخره خط نوشته

Date: July 31, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.