از هوس تا عشق

0 بازدید
0%

با سلام رضا هستم الان 21سالمه فک نکنم نیازی باشه از قیافه خودم تعریفی کنم قسمت سکسی داستنا کمه سال 95من دانشجوی مرکز استانمون بودم اونموقع یه دوستی داشتم به اسم علی که هم اتاقیم بود قبل از عید 96بود که علی بهم گفت یه دختر فراری برا پسر عموش کار میکنه و اگه میخوای باهم اشناتون کنم منم شمارشو ازش گرفتم و با پیام و اس دادن باهم اشنا شدیم یه چند روزی گذشت یهو غیبش زد که خبر امد که گرفتنش بعد از چند هفته داخل عید بود که یه شماره ناشناس بهم اس داد فهمیدم دنیاست که گفت گرفتنش و چند روز دیگه واسه 13به در96عروسیشه من قیدشو زدم و این کیر صاب مرده ما هم نا امید شد چند روزی از عید میگذشت و من سرکلاس بودم که گوشیم زنگ خورد و از کلاس اومدم بیرون دیدم دنیا خانومه جواب دادم گفت دوباره فرار کرده و الان شهریه که من درس میخوندم بهم گفت کجا بیام منم ادرسو بهش دادم امد عصر اون روزم میخواستم برم شهرمون اخه دوساعت بیشتر فاصله نیست همو دیدیم بهش گفتم میخوام برم گفت که باهام میاد منم اولش گفتم این که ول شده میبرم میکنمش و بعدم ردش میکنم بره خلاصه امدیم شهرمون و بردمش خونه رفیق صمیمیم که تنها زندگی میکنه به خانوادمم گفتم که کلاس جبرانی دارم نمیام خونه شب اول بود رفیقمو به بهونه خرید فرستادم بیرون و خودم شروع کردم ازش لب گرفتن گردنشو خوردم و لختش کردم خودمم لخت شدم راستش من نه خودم اهل کسلیسیم نه میخوام کسی واسم ساک بزنه طاق بازش کردم و کیرمو تف زدم و فرستادم داخل کسش کس تنگی داشت به گفته خودش پرده حلقوی داشت واس خاطر همینه من که والا از این چیزا سر در نمیارم همزمان کیرمو داخل کسش جلو عقب میکردمو سینه هاشو میخوردم بعد از یه رب تلمبه زدن ابم اومد همشو خالی کردم داخلش رفت دستشویی خودشو شست اونشب رفیقمم اومد شام گرفته بود خوردیم و گذشت تا فردای اون روز یکی دیگه از رفیقامم بود که قرار بود جور کنم اونم بکنه فردا که داشتیم با هم میحرفیدیم و دلیل فرارشو ازش پرسیدم که شروع کرد به گریه کردن گفت که نه نیاز مالی دارم نه چیزی میگفت شب اربعین عموش مست بوده میخواسته بش تجاوز کنه که بابای حرومزادش سر میرسه و جلوشو میگیره چند روز بعد با واسطه معلمش میرن شکایت میکنن که باباش داخل دادگاه قسم میخوره که دختر من دروغ میگه خلاصه از اون به بعدم باباش باش بد میشه و هر روز کتک و این حرفا اینجور که میگفت مادرشم از نا مادری واسش بدتر بوده دیگه گریه هاش زیاد شد و نگذاشتم ادامه بده دوتا نخ سیگار اتیش زدم و یکی دادم به اونو یکی خودم کشیدم همزمانم سرمو گذاشته بود رو پاهام منم با خودم فک کردم این دختر اینقدر سختی کشیده من بخوام بلایی سرش در بیارم اخر نامردیه با صدای دوستم به خودم امدم که میگفت نهار امادست نهار رو خوردیمو زدیم بیرون رفتیم طرف جنگلای شهرمون تا شب وقتی بهش نگا میکردم احساس میکردم هر دقیقه دارم بیشتر بهش علاقه پیدا میکردم گذشت شبم دوباری باهم سکس داشتیم فردای اون روز اون رفیقم که قرار بود اونم بکنه بایه بطری عرق سگی و مزه و اومد دنیا که بش گفتم اینجور چیزیه یک کلمه بهم گفت من بهت اعتماد کردم این حرف رو که زد مخم سوت کشید رفتم به مرداد دوستم گفتم بگذر نمیشه من نمیخوام دورش بری ولی اون مست بودو این حرفا حالیش نبود تا این که بحثمون بالا گرفتو یه سیلی بهش زدم اونم از خونه زد بیرون و رفت البته بعدنا خوش معذرت خواهی کرد و گفت مست بوده خلاصه یک ماهی میگذشت و کار من شده بود روز بیرون رفتن و شب سکس تا صبح هر روزم بیشتر از دیروز عاشقش میشدم جوری شده بود انگار قسمتی از وجودمه بعد از یک ماه من گفتم دنیا دیگه بسته میخوام برم سرکلاسم درسم اونم گفت بات میام داخل شهری که من درس میخوندم گفت یه دختر دوستمه میرم پیش اون خلاصه به دختره زنگ زد و قرار شد بیاد در ترمینال دنبالمون ساعت ده صبح ترمینال بودیم اون دختره هم ما رو کاشت تا دو عصر که ساعت حدود دو بود بهمون گفت بیاین بیرون از ترمینال رفتیم یهو یه یارو از پشت مچ دست دوتامونو گرفت بهش گفتم چکار میکنی با داد بهم گفت چکارشی گفتم شوهرشم برگشت گفت من باباشم تو چجور شوهرشی انگار یه پارچ اب یخ ریختن روم یه پارس بود بهم گفت بشین داخل گه گفتم دستمو ول کن تا بشینم تا دستمو ول داد لباسای دنیا که دستم بود زدم به صورتش و پا زدم به فرار یه پسره هم باش بود امد که بیاد دنبالم دنیا گرفت لباسش و انداختش داخل جوب من از همونجا تا در خابگاهمون دویدم و رفتم داخل افتادم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم داشتم دیوونه میشدم بعد از اون خبری از دنیا نشد افسرده شدم و داغون من که معدلم زیر17نمیومد دو ترم مشروط شدم و داغونتر از هر روز تا همین چند ماه پیش بود که بهم زنگ زد و گفت میخواستن طلاقشو از شوهرش بگیرن و بدنش به یه پیرمرد پولداری که رگ خودشو زده بود و شوهرش با بدبختی نزاشته بود بعد از اونم دیگه من قیدشو زده بودم بهش گفتم منم ازدواج کردم و اشک از چشمم روونه شد گوشی رو قطع کردم الان من تا یک ماه دیگه سربازم و داخل اینستا دیدم اونم عکس حاملگیشو گذاشته اینم داستان ما من واقعیتو گفتم اگه مشکلی هم داشت داستانم ببخشید چون اولین و اخرینش بود که نوشتم خدانگهدار نوشته

Date: ژانویه 9, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.