امید انتقام ۱

0 views
0%

مامانم داشت دنبالم میکرد مثل همیشه داشتیم توی حیاط بزرگ و سر سبز ویلاییمون دزد و پلیس بازی میکردیم در حیاط باز شد دویدم به سمت درو پریدم تو بغل بابام دیر از سر کار اومده بود اما با تموم خستگیش لبخند از لباش کنار نمیرفت مامانم با یه بوسه ی عاشقانه همون دم در یه خوش امد گویی گرم کرد منو از بغلش جدا نکرد به پاهاش حرکت داد با یه دستش منو گرفته بود با یه دستش کیف چرمی نسبتا بزرگشو از وسط چراغایی که کنار جاده ی وسط حیاط بود به سمت ورودی خونه میرفتیم مامانم سریع تر از ما در خونه رو که چن تا پله ی خوشگل به حیاط میخوردو باز کرد تا بابام با دستای پرش به زحمت نیافته بابام یه تاجر نامی بود و مادرم یه زن خونه دار عشق بینشون ستودنی بود مامانم داشت غذا رو آماده میکرد و منم بغل بابام روی کاناپه ی بزرگ وسط حال که روبروی تلوزیون بود محو تماشای کارتون بودم با صدای مادرم به خودم اومدم حمید امید بیاین شام حاضره بابام تلوزیونو خاموش کرد و دست منو گرفت منم با شیطونیای همیشگی دوان دوان بابامو پشت سرم کشیدم تا دم در آشپزخونه وای چه بویی چه عطری قرمه سبزی های مامانم حرف نداشت هنوز بخار از روی برنج و خورشت روی میز که با سلیقه چیده شده بود بالا میرفت با ولع خاصی حمله ور شدم سمت غذا نگاه محبت آمیزشونو احساس میکردم تقریبا غذام تموم شده بود که مادرم گفت امید پسرم فردا روز اول مدرسته باید زود بخوابی با تعریفایی که از مدرسه کرده بودن خیلی مشتاق بودم که تجربش کنم چشم مامان ازشون خداحافظی کردم و شب بخیر گفتم رفتم به سمت اتاقم که طبقه ی بالا بود دوان دوان راهروی گرد وسط خونه رو بالا رفتم وارد اتاقم شدم و تو تختم دراز کشیدم احساس خوشبختی فوق العاده ای داشتم از خانواده ی به این خوبی خیلی بیشتر از اون احساس میکردم مردی شدم واسه خودم دیگه هفت سالم شده بود تو این فکر و خیالات بودم که خوابم برد با صدای جیغ مادرم بیدار شدم هراسان بلند شدم اتاق مامان و بابا درست بغل اتاق من بود دویدم سمت در اتاقم درو که باز کردم میخ کوب شدم از سایه ی کم رنگی از در نیمه باز اتاقشون روی راه رو افتاده بود متوجه شدم که دو تا مرد هیکلی کنار تخت پشت به در وایسادن و مادرم روی تخت زانو هاشو جمع کرده بود جلوی سینش و دستاشو سپر سرش کرده بود نمیتونستم سایه ای از پدرم ببینم ترس تو تنم رخنه کرده بود به خودم کمی جرعت دادم وارد راه رو شدم به صورتی وایسادم که بتونم داخل اتاقو ببینم ولی اونا متوجه من نشن کف اتاق خونی بود و بابام جلوی پاشون افتاده بود دستای خونی مادرم همچنان سپر سرش بود و اشک از چشماش جاری توی دست یکیشون یه اسلحه بود سراشونو با یه چیز مشکی پوشونده بودم مادر داشت التماس میکرد تو رو خدا من بچه دارم شما کی هستین از جون ما چی میخواین باورم نمیشد چی دادم میدیدم همونجوری منجمد وایساده بودم مردی که اسلحه داشت رو به اون یکی کرد و گفت درسته قرار بود کارو زود تمومش کنیم ولی حیف این هلو نیس که زود بمیره صدای خنده ی دوتاشون بلند شد مادرم از ترس به خودش میلرزید مرده اسلحشو گذاشت روی میز کار بابام و با خنده ی ترسناکی به دوستش نگاه کرد به طرف مامانم حرکت کردن اشکای مامانم هر لحظه بیشتر از قبل از چشاش سرازیر میشد از بس گریه کرده بود نای حرف زدن نداشت با همون صدای گرفته التماس میکرد هرچی صدای گریه ی مادرم بلند تر میشد شدت خنده ی اون دو نفرم زیاد میشد لباسای مادرمو دو نفری پاره کردن مادرم لخت جلوشون افتاده بود و التماس میکرد از طرفی غیرتم نمیکشید مادرمو اونجوری ببینم از طرفی ترس وجودمو گرفته بود اون دونفر شروع به لخت شدن کرده بودن که خودمو در حال حمله کردن بهشون پیدا کردم با ضربه ی سیلی محکم یکیشون زمی ن خوردم و دیگه چیزی ندیدم وقتی چشمامو باز کردم متوجه شدم توی بیمارستانم چشمم به یه خانم پرستار خوشگل که بالای سرم بود افتاد انگار از دیدن به هوش اومدن من به وجد اومده بود دوان دوان از اتاق بیرون رفت سرم به شدت درد میکرد و باند پیچی شده بود انگار سرم به جایی خورده بود از شدت درد نمیتونستم چشمامو کامل باز کنم بعد چند لحظه همون پرستار با یه دکتر قد بلند میان سال وار اتاقم شد دکتر شروع کرد به معاینه کردن من و پرسید امید جان سرت در میکنه یاد صحنه های شب گذشته افتادم اشک ناگذیر از چشمام جاری شد با لرزشی که توی صدام بود پرسیدم مادرم کجاس پدرم کجاس دکتر و پرستار باشنیدن سوالات من غم خاصی توی چهرشون پدیدار شد جوابی نگرفته بودم دوباره پرسیدم دکتر نگاهشو از چشمام دزدید و به سمت در خروجی حرکت کرد و پشت سرش پرستار با دو تا مرد که لباس نظامی به تن داشتن و یکیش مسن تر از دیگری بود وارد اتاق شدن مسنه از دکتر خواهش کرد از اتاق بره بیرون با بسته شدن در کنار تختم نشست و به چشمام خیره شد حس خاصی بهم میگفت جواب سوالم پیش این مرده پدر مادرم کجان حلقه های اشک توی چشمه هر دوشون دیده میشد با نگاه ترحمانش بهم گفت رفتن پیش خدا و دیگ نمیتونی ببینیشون دنیا روی سرم خراب شد صدای گریم کل بیمارستانو گرفته بود کاری به جز فکر کردن به اون شب نداشتم چند روزی توی بیمارستان بودم و حتی یه نفر آشنا یا فامیل ندیده بودم که یه خانم مسن با مانتو ی کرمی شل و ول و مقنعه ی سیاه وارد اتاقم شد با صدای ملیح و مهربانانه ی خودش سلام و احوال پرسی گرمی با من کرد امید عزیز تو از این به بعد با ما زندگی میکنی سنگینی اتفاقاتی که برام افتاده بود اینقدر زیاد بود که حتی فکر نکردم و بدون هیچ گونه تردیدی در ذهنم پذیرفتم با کمکش حاضر شدم و به سمت ماشینش که درست جلوی در ورودی بیمارستان پارک شده بود راه افتادیم منمو سوار ماشین کرد و خودشم نشست پشت رول مات مبهوت در فکر اتفاقای چند روز اخیر بودم وارد حیاط بزرگی شدیم که جلوی درش تابلوی بزرگی بود گوشه ی حیاط چند تا تاب و سرسره بود که چن تا بچه باهاشون بازی میکردن از ماشین پیاده شدیم و وارد ساختمان بزرگ دو طبقه شدیم منو به یکی از اتاقای ته راهروی طبقه ی اول برد چند تا تخت کهنه با روکشای سفید توی اتاق بود به تخت کنار پنجره ی مشرف به حیاط اشاره کرد و گفت تخت توعه از این به بعد اونجا میخوابی چند روزی که اونجا بودم سنگینی نگاه بقیه ی بچه ها روی خودم احساس میکردم منی که همیشه اشک از چشمام جاری بود و چشمام خونی زجه های شبانه هم که جای خود دارد از نگاهشون میشد فهمید که ازم میترسن مدرسه هم از طرف دیگه ای اذیتم میکرد نه درست حسابی درس میخوندم و نه توی کلاسا حواسمم جمع بود تا فصل امتحانات همین منوال ادامه داشت کسی نزدیکم نمیشد درسام که صفر بود تنها کارم نشستن روی تختم و نگاه کردن به بازی بچه ها و فکر کردن به اتفاقای اون روز بود امتحانات نوبت اولو قشنگ خراب کردم خانم مدیر وارد اتاقم شد همون خانمی که منو به این جای نفرین شده آورده بود با همون ملاحت خاص صداش گفت امیدجان تا کی میخوای خودتو اذیت کنی و به درس مشقت نرسی خانم دلم برای بابا مامانم تنگ شده پسرم نمیتونی خودتو اینقدر تحت فشار بزاری اگر بخوای در آینده به چیزایی که میخوای برسی باید درس بخونی تنها چیزی که توی ذهنم از آینده میخواستم گرفتن انتقام پدر و مادرم بود با این مشکلات و دردایی که تو این مدت کشیده بودم و داشتم میکشیدم تنها راه نجاتمو تو انتقام گرفتن از قاتلاش میدیم به خودم اومدم من که الان بچم نمیتونم کاری بکنم باید خودمو قوی نشون بدم باید برای انتقامم آماده باشم به خانم مدیر قول دادم که درسامو خوب بخونم شروع کرده بودم درس میخوندم سعی میکردم هواسمو تو کلاس جمع کنم میرفتم حیاطو یه گوشه تنهایی میشستم و درس میخوندم ولی چون یه مدت درس نخونده بودم واقعا برام سخت بود یه روز همون جای همیشگی توی حیاط نشسته بودم و با کتابام کلنجار میرفتم که متوجه سنگینی نگاه یه نفر شدم سرمو بلند کردم دختری با چشمای معصوم و قیافه ای زیبا که اون چشمشاش به زیباییش میافزود برق نگاهش منو گرفت کسی تا حالا به من نزدیک نشده بود با صدای نازی گفت سلام من رهام به تته پته افتاده بودم با هر زحمتی بود جواب سلامشو دادم و خودمو معرفی کردم بهم گفت که کلاس اوله مثل من میتونه تو درسام کمکم کنه درسته شکه بودم ولی به کمکاش احتیاج داشتم نمیتونستم چیزی بگم اومد نشست کنارمو کتابمو ازم گرفت و شروع کرد به توضیح دادن مهرش به دلم نشسته بود هر روز بهم توی درسام کمک میکرد و شده بود تنها دوستم رها برام تو این مدتی که توی یتیم خونه بودیم از هر کسی نزدیک تر بود تا موقع کنکور همیشه با هم بودیم و باهم درس میخوندیم و من عاشقش بودم و اونم همون حسو نسبت به من داشت تمام فکرامو نسبت به انتقام بهش گفته بودم و قول داده بود کنارم باشه تو این چند سال زجر هایی که کشیده بودم منو خیلی قوی تر از هم سنام کرده بود عشق رها هم قوی تر و قوی ترم میکرد برای بیرون رفتن از اون یتیم خونه ی لعنتی باید تو یه دانشگاه خوب قبول میشدیم تمام فکر و ذکرمون شده بود درس این آواخر که سنامون زیاد شده بود کمتر میتونستیم با هم باشیم و وقتی که هم دیگه رو میدیدم یواشکی و دور از چشم بقیه بود کنکور دادیم و تو دانشگاه تبریز قبول شدیم هر دوتامون تو یه رشته تو پوست خودم نمیگنجیدم بهترین روزای زندگیم بود که بالاخره از اون یتیم خونه ی لعنتی خلاص میشم و میتونم به راحتی به هدفم برسم تقریبا آخرین روزای تابستون بود و کم کم داشتیم وسایلامونو جمع میکردیم که توسط خانم مدیر که الان تبدیل به یه خانم پیر و خرفت شده بود احضار شدم ادامه دارد نوشته

Date: September 7, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.