خواهرم هانیه

0 views
0%

خیلی وقتا از خدا شاکی میشم چرا خونواده مارو خلق کرد چرا گذاشت پدرم ازدواج کنه و ماهارو به دنیا بیاره من حامد 22 ساله نویسنده این غمنامه شهوتزده هستم ما یه خونواده 7 نفری هستیم یه برادر و سه خواهر دارم پدرم بیکار و مصرف کننده مواده مخصوصا شیشه یه مادر رنج کشیده که ناراحتی اعصاب داره برادرم حمید 17 سالشه سیگار میکشه احتمالا اهل چیزای دیگه هم هست ولی قیافش هنوز خراب نشده سه تا خواهرم نیلوفر 11 سالشه خیلی کم حرفو تو خودشه پروانه 19 سالشه دیپلم گرفته و بیکار و اما خواهر سومم هانیه که از همه مون بزرگتره 28 سالشه که مشخصه های بارزش زیبایی و اعتیاد به شیشه و یه جنده تمام عیار که هر کاری بخواد میکنه و کسی جلودارش نیست همه مون باهاش بدیم فقط پدرم ازش طرفداری میکنه و میگه زندگی خودشه فکر خودتون باشید هر چی مادرم بهش میگه جلوی این دخترو بگیر که هم خودشو داره نابود میکنه و هم آبروی مارو میبره ولی پدرم کاری که نمیکنه کلی هم حمایت میکنه هانیه چند سالی منشی یه شرکت خصوصی بود ولی به خاطر مصرف مواد اخراجش کردند از اون به بعد هانیه با تن فروشی خرجشو درمیاره البته اینم باید بگم مواد پدرمو میده بعضی موقعها به مادرمم پول میده هانیه تقریبا قد بلنده و زیباییش فوق العادست با اینکه مواد مصرف میکنه کون بزرگش خیلیارو اسیر خودش کرده نمیدونم از دادن کونش اینقدر بزرگ شده یا به مامانم رفته خلاصه خیلیا هانیه رو میشناسند و بهشو گاییدن ما فکر میکردیم پدرم به خاطر مواد از هانیه حمایت میکنه ولی یه روز به طور تصادفی راز وحشتناک و منزجرکننده ای برملا شد البته فقط برای من چون تا حالا به کسی نگفتم اینجا هم که کسی منو نمیشناسه پدرم عادت داشت هر چند وقتی به بهانه اومدن دوستاش همه مارو از خونه مینداخت بیرون تا دو ساعت یا بیشتر هم کسی حق نداشت به خونه برگرده قبل از برگشتن باید بهش زنگ بزنیم اگه اجازه میداد برمیگشتیم مادرم با خواهر کوچیکه نیلوفر معمولا خونه اقوام میرفتند بقیه هم هر کی جایی میرفت بعدازظهر یکی از روزای تابستان از خواب بیدار شدم سر جام دراز کشیده بودم که دیدم از اتاق حال صدای بابام با هانیه میاد ولی حرفاشون غیرعادی بود من یهو مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم بابام داشت از کس و کون هانیه تعریف میکرد و بهش میگفت هانیه کون تورو همه باید بکنند من که پدرتم به گردنت حق دارم هانیه هم با خنده جواب داد تا حالاشم که کم نکردی کونمو کی میخوای شروع کنی من زیاد وقت ندارم بابام گفت عجله نکن بیا کمی شیشه بکشیم بعدش حسابی میکنمت دختر گلم من جلوی در اتاقی که بودم نشستم و زانوهامو بغل کردم اینا چی دارند میگند شاید بد شنیدم ولی همین حرفا بود دیگه یعنی بابا هانیه رو میکنه رفتند اتاق پدرم واسه شیشه کشی صداهایی میومد ولی نمیشد فهمید چی میگند بعد از تقریبا نیم ساعت در اتاق بابام باز شد بابام به هانیه گفت برو تشک رو بیار بنداز که دارم میمیرم صدای پهن شدن تشک اومد بابام گفت لخت شو دمر بخواب کون خوشگلتو خوب بده بالا ایندفعه فقط از کون میخوام بکنمت میبینی چطور بلند شده واسه کون خوشگلت فکر کنم کیرشو میگفت من چند بار کیرشو دیده بودم کیرش واقعا بزرگ بود هانیه جواب داد جووون میخوام کیر بابایی رو اینطور کیر کمتر پیدا میشه بیا لخت شدم بدو بیا که خیلی میخوام نمیدونم چی شده بود که پدرم حواسش به من که خواب بودم نشده بود و من خونه جا مونده بود تا شاهد بدبختی خودمو خونواده بدبخت تر از خودم باشم حالم از جفتشون بهم میخورد لای درو کمی باز کردم دیدم تو حال تشک انداختند هانیه لخت اومد رو تشک من خودمو کنار کشیدم تامنو نبینه داد زد بابا بیا دیگه وقت نداریم بابامم با خنده گفت اومدم دختر گلم دلت کیر کلفت میخواد هانیه هم جواب داد آره خیلی من کرم نیاوردم کرمم بیار بابام گفت چشم دختر گلم کرمم میارم چند لحظه بعد بابام گفت کونتو کمی بیشتر بده بالا بذار سوراخ بیشتر بیاد بیرون خیلی آروم دوباره نگاه کردم دیدم جهت خوابیدنشون طوریه که منو نمی بینند هانیه کون سفید بزرگشو داده بالا بابامم داشت سوراخشو کرم مالی میکرد با دست کیرشو گرفت با سوراخ کون هانیه تنظیم کرد هانیه گفت بابا اولش آروم فرو کنیا بابامم گفت نگران نباش فقط شل کن کیرشو فشار داد هانیه یه آخ گفت بابامم انگار دیوانه شده باشه میگفت فدای کونت بشم دختر گلم من باید هر روز کونتو بکنم و بیشتر فشار داد آروم آروم تقریبا همه کیرشو تو کون هانیه جا داد صدای نفسهای تندتند هانیه میومد بابام آروم آروم ش روع کرد تلمبه زدن منم داغ شده بودم میخواستم نگاه نکنم ولی نمیتونستم همزمان که نگاه میکردم خودمم میمالیدم صدای آخ و اوخ هانیه کل خونه رو برداشته بابام تمام تمرکزش رو تلمبه زدنش بود چند باری کیرشو کامل درمیاورد سوراخ کون گشاد شده هانیه رو کامل میشد دید بابا بازم بکن میخوام کیرتو فرو کن کونم کیرتو میخواد قربون کیر بابا جون خودم بشم حرفایی بود که هانیه علاوه برآخ و اوخ به بابام میگفت بابامم چنان تلمبه میزد که خایه هاش میخود به کس هانیه این نمایش نیم ساعتی طول کشید و بابامم همه آبشو تو کون هانیه خالی کرد و از روش بلند شد دخترم سریع برو آبمم از کونت خالی کن نباید تو کونت بمونه هانیه هم گفت تازه دارم باداغیش حال میکنم الان میرم شانسی که آوردم تو اتاقی که من بودم نیومدن تا یک ساعت دیگه مادرم اومد از بابام پرسید چای بهشون دادی بابامم گفت زهرمار بخورند همین که راهشون میدم به سرشون زیاده تو دلم گفتم ما بیشتر از خیلی بدبختیم مادر بیچارم نگران اینه که مهمون خونش اومده حداقل یه چای خورده باشه غافل از اینکه شوهرش مارو بیرون میکنه که دخترشو بکنه بعد از اون روز منم مثل نیلوفر کم حرف شدم شاید اونم خبر داشته باشه شایدم بابام به اونم دست درازی میکنه احتمال همه چی هست بعد از اون بار هر دفعه بابام مارو مینداخت بیرون من سر کوچه کشیک میدادم ببینم هانیه برمیگرده خونه که همیشه جز یک بار این اتفاق افتاد بعضی موقعها مردن به زندگی صد شرف داره از بابام بدبخت تر هانیه است که زندگیشو داره با دستای خودش نابود میکنه با ظاهری که داشت میتونست یه شوهر خوب داشته باشه ولی ترجیح داده زیر بابامو صد تای دیگه بخوابه مواظب زندگی و شخصیت خودتون باشید اگه زندگیتون عادیه خوشحال باشید و الکی غصه نخورید خیلی از مشکلات قابل هضم نیست نوشته

Date: June 10, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *