رقص با اشک ۱

0 بازدید
0%

در ابتدا میخوام ی توضیحی مختصری در مورد داستان بدم اول اینکه تم داستان گی هست علی رغم اینکه خودم دخترم اما ی جوریایی این روابط برام جالبه و دوستان زیادی دارم چ دختر چ پسر ک گرایششون نسبت به همجنساشونه و خاطراتی زیادی دارن این داستانم جزء همون خاطرات هست خاطره من و عشقم ازاواخرسال 89شروع شد ترم اول کارشناسی بودم وقتی برای اولین بار دیدمش مجذوبش شدم اندام و سبک راه رفتنش و پاهاش که یه حالت خاص خودشو داشت وقتی ازجلوم رد میشد صورتش و گردنش منو دیوونه میکرد این نگاه های عاشقانه من درهمین حد با حسرت چند ماه طول کشید ردیف جلوی من نشسته بود و من نگاهم فقط به اون بود اماهنوزهیچ کاری برای دوستی باهاش نکرده بودم چون ما پنج تا رفیق بودیم وهمیشه باهم بودیم خیلی ها دوست داشتن بیان واردجمع مابشن اما ما میلی برای انجام این کارنداشتیم نه اینکه شاخ بودیم نه اما خوب یه طور خاص بودیم یه روز تصمیم گرفتم هرشکلی شده باهاش سرصحبت ودوستی رو بازکنم بعد از تموم شدن کلاس رفتم پیشش وگفتم داداش میشه جزوه ات روبهم بدی یه جاهایی رو من ننوشتم به چهره ام نگاه کرد قلبم داشت می اومد تودهنم تمام بدنم داشت میلرزید چشماش یه حالت خاص داشت ومن دیوانه این نگاهش شده بودم یهو دوستم مثل خروس بی محل صدام زدگفت بیا من دارم نمیخوادازش بگیری اعصابم بهم ریخت دلم میخواست خرخره دوستمو پاره کنم بالبخندبهم گفت میتونی ازدوستت بگیری تازه خط من اصلا خوب نیست ودوباره یه لبخندشیرین زد خلاصه اون روز نقشه ام عملی نشد چندروز بعددوباره این اتفاق افتاد ومن موفق شدم صفحه اول یه شعرمعین بود ودرانتهای دفتر شماره تماسش بود خواستم توی گوشیم ذخیره کنم اما نوشتم وهزاربار خوندم تاازبرشدم اون شب کارم شده بود بوکشیدن دفترش اینکه باخط عشقم بود وبوی عشقمو میداد فقط خدا میدونه چندباردفترو بوکشیدم ونوازش کردم صبح بهش زنگ زدم وتشکرکردم وگفت اگه دوست داری باهم بریم دانشگاه گفتم مگه شماکجایی گفت کوچه بالایی شما من میشناسمت تویه محل هستیم تعجب کردم گفتم آمار منو خوب داری و هر دو خندیدیم و خلاصه اولین روز دوستی ما شکل گرفت زندگی داشت بهم لبخندمیزد و تلاش برای اینکه عشقمو وارد جمعمون کنم دوستام مخالف ورود مهران به جمع ما بودن چون اعتقادداشتن تم اخلاق و رفتار و پوشش به مانمیخوره تا اینکه من هرجور که بودوارد جمع خودمون کردم و مهرش رو تودل همه جاکردم روزها میگذشت و عشق من نسبت به مهران ببیشتراز قبل میشد طوری که من بابیشتردوستام رابطمو کم کردمو حتی دختری که بخاطر ردگم کنی اطرافیان باهاش دوست بودم رو هم محترمانه باهاش کات کردم تمام زندگیم شده بود مهران توی خونمون یه اتاق بودکه دربش ازبیرون بازمیشد وورودیش باورودی خونه مجزاء بود واون اتاق مخصوص من بود مهران درهفته بیش ازسه چهار شب پیش من میومد و میموند علاقه و دوستی ما بسیارزیادشده بود ومهران پیش خودش فکرمیکرد که چه رفیق لارژی پیدا کرده وخبراز حس درونم نداشت همیشه وقتی میخوابید من ازش عکسهای زیادی میگرفتم و عاشقانه وباحسرت بهش نگاه میکردم یه روز که پیش من بود پدرم اومداتاق وپیش مانشست ومهران باهاش سرصحبت رو بازکرد وبه پدرم گفت که ما فامیل دور همدیگه هستیم وآشنایی داد ظاهرا پدرم در دوران جوانی باپدرپزرگ مادریش رفت وآمد زیادی داشت واین آشنایی باعث رفت وآمدبین خانواده من ومهران شد من همیشه به مهران یادآوری میکردم که چقدردوستش دارم و نبایدباهیچ کس دیگه رفاقت کنه توی دانشگاه وبیرون هروقت کسی بهش نزدیک میشد من طوری رفتارمیکردم که طرف دمشو میزاشت روکولش ومیرفت همه چی عالی بود تااینکه دوران کابوس من شروع شد دوستان نظراتتون رو بگین لطفا بدون توهین اگه خوشتون نیومد هم نظرتون محترمه و من ادامه نمیدم ممنون از وقتی ک گذاشتین نوشته

Date: ژانویه 2, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.