مسافرت شمال با سحر

0 views
0%

سلام من حامدم خاطره که براتون مینویسم مربوط میشه به اسفند 93 من بعد از مدتها روی گوشیم برنامه بیتالک رو وصل کرده داشتم با محیطش اشنا میشودم که یه درخواست دوستی برام امد من هم ادش کردم و بعد کولی کوس شعرگفتن گفتم که اگه پایه باشی یه قراری با هم بزاریم هم رو ببنیم اونم پایه بود راستی اسمش سحر بود قرار گذاشتیم جاتون خالی رفتیم یه صفره خونه نشستیم و یه دیزی و یه قول قولی زدیم به بدن من از اونجایی که زود خودمونی میشم و سحر ادمی نبود که خودش رو بگیره همونجا قرار شمال رو گزاشتم که بریم بعد کشیدن قلیون بلند شدیم که بریم سحر دستش رو گزاشت رو کیرمو گفت حلا شمال با چی میخوای ما رو ببری شمال ماشینت بنزین داره کولی خولاصه شوخی کردیم رفتیم تو همون جلصه اول کولی با هم صمیمی شده بودیم من چون اخر سال بود سرم شلوغ بود خلاصه بعد کولی این ورو اون ور کردن تونستم یه سه روزی خالی کنم که بریم صفا با سحر هماحنگ کردم اونم پایه بود چون من عادت دارم وصیله صفرم رو همین جا جور کنم عرق رو با جوجه رو از همین جا گرفتم و رفتیم تو را یه چند جا بود که نزدیک بود به گا بریم ولی بلاخره رسیدیم شمال چون حشر جفتمون زده بود بالا تا رسیدیم رفتیم یه خونه اجاره کردیم اصلا به دور برش کاری نداشتیم تا رفتیم خونه من سری رفتم دوش کرفتم امدم خابیدم روتخت سحر داشت چایی درست میکرد که صداش زدم امد وقتی دید من روتخت لختم یه جیق کوچولو ردو پرید رو تخت شروع کردیم به لب لب بازی من رفتم سراغ سینشو اونم امد سراغ کیرم و با دست می مالوندش بعد کولی مالش کیرم روگزاشت تو دهنشو شروع کرد به ساک زدن ساکی میزد که من تو هیچ فیلمی ندیده بودم بعد دیدم نا مردیه کیرم رو از دهنش در اوردم و رفتم لایه پاش کوسش رو خوردن منم اینقدر کوسش رو خوردم که اوگاسم شود بعد دیدم الان وقت کردن کیرم رو با کوسش خیس کردم و ارو کردم توش وقتی جا باز کرد شروع کردم به تلمبه زدن دیگه جفتمون تو حال خودمون نبودیم سحر داد میزد محکم تر تا ته میخوام پاره بشم دیگه من فرصت عوض کردن روش نبودم یه ده دقیقه تلمبه زدم و اب کیرم که امد کشیدم بیرون پاشیدم رو بدنش که از همون پایین رو صورتشم پاشید سحر رفت حموم من شام درست کردم خوردیم یه قلیون درست کردیم و کشیدیم که همونجا دوباره با هم ور رفتیم و دباره قصه شروع شد ولی این دفه زمانش بیشتر بود وای به همون شدت سر تون رو در د نیارم ما تا 4 صبح رو کار هم بودیم و کولی باهم حال کردیم تا جفتمون بیهوش شدیم فردا که بلند شدیم دیدم تو چه بهشتی خونه گرفته بودیم دیگه ضهر شده بود سحر میخواست بره حموم اب کیرای من رو از بدنش پاک کنه که بهد بریم بیرون ناهار بخوریم من رفتم یه چرخی دو بر خونه بزنم که دیدم تو ویلای پشتی چنتا دختر و پسر هستن دارن میگن و میخندن تا من رو دیدن یکی از دخترا که اسمش بهار بود سلام کرد گفت شما تازه امدی که گفتم اره دیشب امدیم تو ویلا کناریتونم که یه دفعه داد زد بزن کف قشنگرو به افتخار قهرمان که همشون وایسادن دست زدن من گفتم اینا دیگه چه کوس خولایین ولی خندم گرفته بود داشتن مشروب میخوردن که تعارف کردن من هم چون وقت نشوده بود خودم بسازم رفتم تا رسیدم دباره شروع کردن دست زدن منم که از همه جا بی خبر فقط داشتم میخندیدم خلاصه با همشون اشنا شدم و دست دادم و نشستم چون هنوز هیچی نخوده بودم گفتم من یه پیک بیشتر نمیخورم و یه زره اب میوه خودم نادر هما داود و بهار بچه ایی بودن که باشون اشنا شده بودم همه بچه های تهران بودیم گفتم ساقی کیه که بهار گفت تا حالا من بودم ولی الان دیگه جرعت ندارم نگرفتم منضورش چیه گفتم حالا یه دونه بریز من بخورم الان زنم میاد میبینه من نیستم پدرم رو در میاره که همشون زدن زیر خنده بهار یه پیک ریخت گفت بزن جون شه به تنت دوباره همه زدن زیر خنده پیکو برداشتم امدم که برم بالا گفتم منضورتون از قهرمان دست زدن چیه که همه مردن ار خنده جالبشده بود واسم که هما گفت شما که دیشب امدید اینا داشتن این ورم اون ور میکردن که چه جوری برن رو کار همین که سر و صدا ی شما بلند شد اینا هم مشقول شدن بهد قرار شد که تا هر وقت رو کاری اینا هم رو کار باشن که فکر کنم دست 3وم اینا از حال رفتن من گه داشتم پیکم رو میخوردم پرید تو گلوم همه زدن زیر خنده بهار امد یهضره اب میوه داد گفت ما همه رفیقیم خجالت نکش اینا بی اورضه ان حالا خانومت سالمه زدن زیر خنده گفتم کوفت اره رفته حموم قصل جنایت کنه که با هم خندیدیم داود که افتاده بود زمین خلاصه قرار شد من برم قضیه رو واسه سحر بگم جوجه رو بیارم با هم بخوریم که بعد ماجراهایی اتفاق افتاد که اگر دوست داشتین براتون مینویسم خوش باشین همیشه با دنیا حال کنین نوشته

Date: August 11, 2022

Leave a Reply

Your email address will not be published.