منم یه ترنس احساسی ۱

0 بازدید
0%

وقتی میگم زندگی سخته یعنی سخته چون سخت گذشته میگما وقتی میگم جسمی که دارم مال خودم نیس باور کن نفس وقتی میگم دلم میخاد آروم آروم حرف بزنم و تا خودمو نبینی نفهمی پسرم باورت نمیشه که نمیشه وقتی میگم منو ناراحت نکن گریه میکنما باورت نمیشه چرااا باورت نمیشه اره تقصیر تو نیست گلم تقصیر منه اشتباه از همون روز تولدم بود وقتی دستامو نگا میکنم این زبری موهای رو دستام حالمو بد می کنه آخه می دونی من دلم میخاد دستای نرم وصافی داشته باشم می دونی درسته ابروهامون پرپشت نیست ولی دلم میخواست مدل اسپرت کوتاه دخترونه برمیداشتم ازاونایی که می دونم بهم میاد من همون ظرافت دخترونه رومیخام من همون لطافت دخترونه رومیخام من ناخونای لاک زده میخام نه ناخونای پسرونه این دستای پسره دست من نیست دستای من دخترونس اما خودشونو نشون نمیدن منم دنبال آغوش یه پسرم عین یه دختر باور می کنی یانه ببین اصلا نمیخام حسش کنیا فقط باور کن باشه دلم میخاد گریه کنم دلم میخاد گریه کنم واین بار بگن گریه کن این بار دیگه نگن پسر که گریه نمیکنه بگن هم زیاد فرقی نداره آخه می دونی مشتی من دخترم انقد احساساتی ام حتی از یه دختر هم بیشتر باهام بد رفتار کنی گریه میکنم حتی از یه دخترم بیشتر بهم محبت کنی دورت میگردم حتی از یه دخترم بیشتر منو بغل کنی گریه میکنم حتی از یه دخترم بیشتر من کاکل پسر کسی نیستم من نازدونه مامان بابامم یکی یه دونه مامان بابام من نهالم من نهالم همونی که همه بهش میگن عرفان این حسمو هیچ وقت نتونستم پنهون کنم پنهون شدنی نبود آخه دوستام میدونستن اما بازم من براشون پسر بودم تا دختر بازم باهام شوخی های خرکی میکردن و با ناراحت شدن من مسخرم میکردن اما اما اینو نمیدونستن که من دخترم حیا و عفت دارم میدونستن من دلم میخاد بدنم مال یه نفر باشه ووقتی ازدواج کردم همش مال اون بشه اما این آدما که اینو نمیخان همش میخان منو اذیت کنن روزام می گذشت و من ۱۷سالم شده بود منم واسه آبروی خونوادم پسرونه میپوشیدمو وموهامو کوتاه میکردم کوتاه میکردم کوتاه میکردم آخ که چقد دلم میخواست موهام بلند بود و اونارو از پشت می بستم یا باز میذاشتم یه لحظه تصور کن نهال چقد خوشگل بعد مدرسه ها معمولا میرفتم پاساژاو فروشگاه ها و کلا بازارو می گشتم و چشمم مغازه های لباسای دخترونه رو دید میزد عادتم بود میرفتم به مانکنای لباسای دخترونه نگا میکردم به لباساشون به این که اگه اینا تن من بودن چی میشد یه روزی که از مدرسه داشتم برمیگشتم دوباره رفتم سمت پاساژا آخه خونه ماهم خیلی به بازار نزدیک بود دیدم دوتا دختر همراه مادرشون دارن به ویترین یه مغازه مانتو فروشی نگا میکنن و باهم بحث میکردن رفتم سمتشون وکنار اونا به اونا به ویترین مغازه زل زدم اون دخترا بهم خندیدن ولی من باز داشتم نگا میکردم انگار که میخواستم بخرم اونا رفتن و من همچنان داشتم نگا میکردم آخه یه مانتوی خیلی خوشگلی رو می دیدم خیلی خوشم اومده بود ازمدلش که یه دفعه دیدم صاحب مغازه اومد بیرون و رفت سمت دوستش و جلوی مغازه اون نشستن دیگه گفتم برم آخه ضایع بود که یهو صاحب اون مغازه بغلیه گفت برا دوست دخترت میخای بخری بایه لحن تمسخر آمیز گفتم نه فقط گفتم نه وقتی گفتم نه باهم یه چیزایی گفتن که نمیشنیدم من خیلی اون پاساژ میرفتم واحساس میکردم که من براشون کاملا اشنام وفهمیدن که من میام همیشه مانتوها و لباسای دخترونرو نگا میکنم را افتادم سمت خونه و بی اختیار بغضم گرفته بود اخه خیلی اون مانتو رو دوس داشتم با خودم گفتم کاش میگفتم برا دوست دخترم میخامو و ازشون بخام یه مدل از همون رنگ سفید برام نگه دارن فرداش بعد مدرسه رفتم جلوی همون مغازه و دلو به دریا زدم و قیمت مانتو رو پرسیدم که یهویی گفت ۲۵۰هزار تومن گفتم میشه از همین رنگ برام نگه دارین بعد یه هفته میام میبرم برا دوس دخترم میخام گفت چه سایزی دوباره قفل کردم نمی دونم چرا اون لحظه یه بغض شدیدی داشتم و چشام داشت پر میشد اون صاحب مغازه هم فهمیده بود گفتم از همون سایز داخل ویترینتون با یه لحن خیلی مهربونی گفت رو چشم نگه میدارم میخاستم ۲۵۰بدم برا یه مانتو که مطمعن بودم هیچ وقت نمیتونم بیرون بپوشمش همه ی پوولم ۱۱۰واینا میشد خلاصه پول جمع کردم و به بهانه خرید کتاب از بابام گرفتم بعد یه هفته البته میتونم بگم بعد هشت نه روز رفتم سمت اون مغازه و دیدم اون مانتوعه تو ویترین نیست تن هیچ مانکنی هم نیست رفتم گفتم پس اون مانتوعه کووو خیلی راحت گفت فروخته شده گفتم آخه من گفتم نگه دارین برام واسه چی فروختین هیچی نگفت و مانتوهای دیگشو نشون داد گفت که اینا هم اصل ترکین و جنسای جدیدمونن نمی دونم چرا ولی خیلی عصبانی بودم گفتم نمیخام من اونو میخاستم یه لحظه خیلی ضایع حرف زدم همونجا گریم گرفت دیگه انگار اون لحظه خسته بودم از همه چی و دلم میخواست پیش اون پسر بشینم و گریه کنم خیلی قیافه جذاب و دوست داشتنی داشت از مغازه خارج شدم که اون پسر گفت داداش این جنسامونم خوبن مطمعن باش خوشش میاد گفتم نه خوشم نیومد گفت هر جور راحتی ولی این جنسامون بیشتر از اون چیزی که تو پپسندیدی دخترا میخرن وخواهانشون بیشتره قیمتاشونو پرسیدم که اونا هم در همین حدود بود قیمتشون یکیشونو انتخاب کردم ولی احساس کردم بهم نمیاد و گذاشتم سرجاش که بهم گفت صبر کنی برا خرید بعدیمون میارم اراونا همونجا شمارمو بهش دادم وگفتم اگه آوردین حتما بگید اونم کارت مغازشونو داد روزا همینجوری می گذشت و یه روز رفتم شمارشو زدم تو مخاطبینم برم تلگرامشو ببینم رفتم دیدم اسمش ساسان بود فک کنم یه بیست تا عکس از خودش گذاشته بود هر جور عکسی داشت عکس لخت عکس تو شمال عکس تو آرایشگاه و فهمیدم چقدر آدم باحالیه کم کم دیگه بعد هر کاری عکسای اونو نگا میکردم تا این که یه روز بهش پی ام دادم و خودمو معرفی کردم وگفتم نرفتین خرید گفت نه فقط همین و گفت اخه من کلی سلام و احوال پرسی کرده بودم بهش کلیپ و متن خنده دار از تلگرام میفرستادم اونم فقط سین میکرد و هیچ جوابی هم نمی داد دیگه بیخیال اون مانتوعه شده بودم فکرم فقط درگیر ساسان بود تو یه گروهی ادش کردم که دیدم اونجا حرف میزدو چت میکرد و منم فقط همونجا موفق میشدم باهاش احوال پرسی کنم تااین که بالاخره خبر اومد که بله اون مانتوعه رسید رفتم مغازش نمی دونم چرا ولی همونجا بهش گفتم داداش ساسان من این مانتو رو براخودم میخاستم نه برا دوس دخترم بیچاره خشکش زد نتونس چیزی بگه فقط یه لحظه مغازه رو سکوت گرفت و گفت اوکی مبارکت باشه تشکر کردم بهش گفتم میشه باهم رفیق بشیم با حالت خنده گفت چن سالته گفتم ۱۷ گفت من ۲۷سالمه گفتم خب اشکالش چیه بازم خندیدو گفت ایرادی نداره من از همین ثانیه رفیقت میشم خوبه گفتم آره خوبه خیلی گذشت تا تونستم باهاش صمیمی بشم یجوری انگار منو خیلی بچه حساب میکرد و فقط برا این که دلم نشکنه مجبوری باهام حرف میزد اینو میتونستم کامل بفهمم وحس کنم من کم کم توی تلگرام آهنگ براش میفرستادم آهنگای عاشقانه و اون فقط سین میکرد و هیچ جوابی ازش نمیومد حتی چند باری هم سلام دادم سین کرد ولی جواب نداد وقتی بهم بی محلی میکرد انگار یه نیرویی بیشتر منو بهش جذب میکرد و بیشتر دنبالش را می افتادم اما اون همچنان منو بچه حساب میکرد یه روزی که جواب پیامامو سین میکرد و نمی داد بهش گفتم جواب میدی یا زنگ بزنم که دیدم باز هیچی نگفت شروع کردم بهش زنگ زدم وقتی جواب داد کامل خودمو خالی کردم گفتم به سگ هم انقد محبت میکردم یه چشمکی بهمون میزد اما تو انگار نه انگار بهش گفتم تو چرا با بقیه رفیقات مثل من نیسی مگه من چیکارت کردم و از این حرفا تنها چیزی که ازش شنیدم این بود که بیا مغازه حرف بزنیم وقتی رفتم مغازه با دونفر نشسته بودن انگار که منتظر من بودن بعد سلام و احوال پرسی ساسان رو به اونا کرد و گفت اینم دوست ترنس ما عرفان جان جا خوردم یجورایی انگار برا من مشتری پیدا کرده بود آخه من بعضی موقع ها از حسایی که داشتم براش میگفتم و یجورایی همه چیمو میدونست بر خلاف ساسان اونا خیلی باهام اونجا گرم گرفتن ولی من حالم بد میشد از دست ساسان عصبانی بودم همونجا جلوی اونا بهش گفتم تو هیچ وقت نمیتونی یه ترنسو بفهمی تو اشغال ترین آدمی هستی که دیدم تو یه درصد حرفا و درد دل های منم نفهمیدی وانقد گفتم دیگه آخرش بغض داشتم و از مغازه زدم بیرون من به ساسان گفته بودم دوس دارم بدم ولی نمیخاستم که لاشی بازی کنم دلم میخواست با کسی که دوسش دارم اینکاروکنم نه با دیگه از فکر ساسان اومدم بیرون دیگه زیاد سراغشو نگرفتم ساسان خونه مجردی داشت برا زمینه پاور پوینت خواسته بودن همیشه برا اینکارا بیشتر وقتا از ساسان کمک میخاستم این پاور پوینت بهانه ای شد تا دوباره برم ببینمش ولی یکم شرمنده بودم بابت حرفام پیش دوستاش وقتی رفتم جلوی در خونش و زنگو زدم به هیچی فکر نمی کردم جز این که الان ساسانو میبینم طرفای ناهار روز جمعه بود ساسان اومد دم در انگار نمیخاست دعوام کنه گفتم ببخش مزاحم شدم من یه دونه پاور پوینت دارم میشه درستش کنی خیلی تند برخورد کردو گفت برو بده بیرون مگه من نوکر توام خیلی دلم اون موقع پربود دلم میخواست بغلش کنم وهمینکاروهم کردم محکم بغلش کردم واونم هیچی نگفت انگار دنیارو بابغل کردنش بهم داده بودن ازم خواست که بریم تو چون خودشم فهمید حالم خوش نبود وقتی رفتیم خونش ساسان پیرهنشو درآورد و بدون این که به من اجازه بده منو خوابوند و عین وحشیا سروصورتمو لیس زد مونده بودم چیکار کنم ولی بگم هم خوشحال بودم هم ناراحت انقد دیگه گردنمو و صورتمو خرد و با دستاش ماساژ بود که کامل بدنم سست شد پیرهنمو درآورد وقتی اینکارو میکرد گفتم ساسان اگه الان داری اینکارو می کنی قول بده هیچ وق نری چون من اون موقع دیونه میشم انگار که نمیشنید و داشت خودشو به نشنیدن میزد و فقط داشت منو لخت میکرد گفتم شنیدی یانه گفت این یه بار هم براتو کافیه هم برامن گفتم پس نمیخام اینطوری تحملش سخت میشه برام بهم گفت دیگه زرزر نکن عین برده ها باهام رفتار کرد و انگار که میخاست حتی زوری هم شده اینکارو انجام بده وقتی اون چهره عصبانیشودیدم دیگه مانعش نشدم هیچ وقت ساسانو تو شهوت ندیده بودم و داشتم می دیدم خوشحال بودم اما ناراحتم بود که چرا عین دستمال کاغذی دارم له میشم و میدونستم که هنوز اول له شدنمه من میدونستم ساسان سکس خشن دوس داره برعکس من با یه طمع خاصی زیر بغلامو میخورد و انگار که این کار واسش خیلی لذت داشت چون بیشتر ازمن اون اه واوه میکرد حتی بدون یه لب گرفتن رفت سراغ سوراخ کونم بعد چند تا سیلی زدن انگشتاشو کنار سوراخم حرکت میداد وقتی انگشت اولشم کرد تو سوراخم همونجا بلند شدم گفتم نمیخام ساسان میخام برم باز به حرفم توجهی نکرد فقط منو محکم گرفته بود و با سوراخ کونم بازی میکرد و گاهی اوقات زبونشو کناره های اون حرکت میداد دیگه کم کم داشتم لذت می بردم و دیگه اوج شهوت بودم سسوراخ کونمو کامل داشت با زبونش میک میزد بااین کارش داشتم دیونه میشدم از شدت شهوت و این که دلم میخواست ابم بیاد تا راحت بشم گریم گرفته بود کیرمو با دستام میمالیدم که هی مانعم میشد وقتی میخاست کیرشو تو سوراخم کنه دیگه محکم مقاومت کردم و گفتم بخدا اینکارو کنی داد میزنم و فقط داشتم گریه میکردم سعی میکرد منو راضی می کنه ولی نمی دونم چرا ازش دیگه خوف داشتم و حتی دیگه نمیخاستم یه لحظه هم بهم دست بزنه فقط با هق هق شدیدی گریه میکردم ازش دور شدم و لباسامو پیدا کردم وپوشیدم اون موقع فقط داشت بهم نگاه میکرد و هیچی نمیگفت تا حالا هیچ وق ندیده بودم اونطوری نگام کنه ولی دیگه من ازش متنفر بودم 9 85 9 86 9 85 8 9 87 8 8 1 9 86 8 3 8 7 8 8 3 8 7 8 3 8 2 ادامه نوشته

Date: February 13, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.