کلبه شهوت ۲

0 بازدید
0%

9 9 84 8 8 9 87 8 4 9 87 9 88 8 1 قسمت قبل قبل از شروع باید از همه دوستانی که در فصل اول این داستان انتقادات خیلی تند و زننده علیه من نوشتند تشکر کنم من نمیتونستم وارد پروفایلم بشم به خاطر همین تصمیم گرفتم قبل از شروع فصل دوم مطالبی رو عرض کنم 1_ هر خاطره ای که به داستان تبدیل بشه قطعا برای جذابیت بیشتر مقدارکم از اغراق چاشنی میگیره اما به اصل موضوع خدشه وارد نمیشه 2_من هیچ وقت به بچه ای تعرض نکردم در فصل پیش خودم مورد تعرض قرار گرفتم کسی به من نظر داشت خب وقتی من راضی باشم و اون از منم راضی تر نظر ناراضی برای من اهمیتی نداره به نام آفریدگار عشق کلبه شهوت2 تنهای تنها ماتم برده بود دل پیچه شدیدی داشتم به دنبال صدای جیغ از اتاقم رفتم بیرون و دیدم محدثه وسط حیاط گوشی موبایلش دستشه و نشسته روی زمین و فقط جیغ میزنه پارسا از ترس اومد بغلم و گریه میکرد سمیرا سریع دوید پیش محدثه من پارسا رو بردم آخر حیات پشت خونه باغ صدای گریه سمیرا هم به گوشم رسید به پارسا گفتم خاله جون یه لحظه اینجا بمون قول میدم سریع بیام پیشت سریع دویدم سمت سمیرا اونقد ترسیده بودم که حتی لباسای دیشبمو عوض نکرده بودم با همون دامن و نیم تنه داخل حیاط میدویدم سمیرا رو بردم روی بارخواب حیاط خودم چهارزانو نشستم سر سمیرا رو گذاشتم روی پام تایکم دراز بکشه به چشمای پر اشکش خیره شده بودم و سرشو نوازش کردم دستشو تو دستم گرفته بودم و میبوسیدم باسنم از زیر دامن روی فرش بود به هیچی فکر نمیکردم جز حال سمیرا نمدونم چی شد همینطور که به سمیرا نگاه میکردم بی اختیار خم شدم و لباشو بوسیدم بعد کنار گوشش آروم گفتم چی شده عزیزم سمیرا سرشو خم کرد به سمت میان تنم با دستاش کمرمو محکم گرفت سرش طوری به طرف من بود که اگر دامن نداشتم به کسم چسبیده بود در همین حالت گریان گفت مهدی و فاطمه که دیشب داشتن میرفتن چالوس توی راه مهدی خوابش میگیره و ماشین چپ میکنه الهام تو رو خدا دعا کن که طوریشون نشده باشه اصلا باورم نمیشد فاطمه همین چندساعت پیش کنار من بود حالا باید در مورد زنده بودن یا نبودنش فکر کنم سمیرا سرشو از روی پام ورداشت من واقعا ماتم برده بود نمدونستم چی بگم من همینطور چهارزانو زده بودم سمیرا روی پام نشست و پاهاشو دور کمرم حلقه زد دستاشو انداخت دور گردنم سرشو گذاشت رو شونه هام و گریه میکرد بهش گفتم سمیراجون اتفاقیه که افتاده حالا پاشو ببین کدوم بیمارستان رفتن تا زودتر خودتونو برسونین اونجا سمیرا از روی پام بلند شد و گفت راس میگی با گریه چیزی درست نمیشه سریع رفت تو هال و با تلفن صحبت کرد منم آروم رفتم سمت اتاق تا وسایلمو جمع کنم برگردم تهران نیم تنمو دراوردم دامنمو کشیدم پایین به هیچی فکر نمیکردم جز به مرگ و زندگی در اتاق رو نبسته بودم خونه کسی نبود به جز من و محدثه و سمیرا و پارسا چمدونمو باز کردم دامنمو تا دادم گذاشتم تو چمدون نیم تنمو هم گذاشتم همینطور که مشغول بهم چیدن بودم پارسا اومد داخل اتاق من کاملا لخت بودم عریان کامل به چشمام خیره شد کم کم اشک از چشماش اومد یهو بغلم کرد و گفت خاله الهااام و چنان از ته دل هق هق میزد که جیگرم کباب شد همینطور که پارسا رو بغلم کرده بودم سمیرا اومد داخل همینطور که با سرعت چادر مشکیشو سرش میکرد دستشو برد تو کیفش و کلید خونه باغ رو بهم داد و گفت الهام جون من باید زودتر برم تو خواستی بری در رو قفل کن کلیدشو بده به همسایه سمت راستی درضمن یه زحمت دیگه هم دارم اگه مشکلی نیست پارسا رو با خودت ببر تهران یه مدت بمونه میبینی اوضاعمونو که کسی نمتونه مراقبش باشه وقتی اوضاعمون درست شد باهات تماس میگیرم پارسا رو با اتوبوس بفرس چالوس تو اون وضعیت کسی به بدن لخت من توجه نمیکرد خودشون به اندازه کافی مشکل داشتن در نهایت قبول کردم محدثه هم داشت دکمه های مانتوشو میبست و چادرش دستش بود اومد داخل اتاق به سمیرا گفت زودباش بریم دیگه همون لحظه دیدم زیر مانتوی محدثه یه سوتین به رنگ آبیه دقیقا مثل مال من اما به روی خودم نیوردم چون تو اون وضعیت نمیشد بگم ببخشید یه لحظه سوتینتونو دربیارین به من نشون بدین تا ببینم مال منه یا نه خداحافظی کردم و اونا رفتن و صدای بسته شدن در تو اتاق پیچید من موندم و پارسا برای اینکه حال پارسا رو عوض کنم بهش گفتم به نظرت غذا از دیشب تو یخچال مونده باهم پا شدیم و رفتیم سمت یخچال بله کلی برنج که از دیشب مونده بود با یه جعبه نوشابه کنار آشپزخونه و یه هنداونه کنار دیوار توی هال برنجا رو گرم کردم و اوردم روی زمین گذاشتم یه بشقاب برای پارسا کشیدم و یه بشقاب برای خودم جلوی همدیگه چهار زانو زدیم و غذا خوردیم حین غذا خوردن اون همش به من و کسم نگاه میکرد کسم جلوی چشماش باز شده بود و چوچولام کش میخوردن از هم و فاصله میگرفتن خیلی تنگ بودن غذا که تموم شد رفت هندونه رو اورد و قاچ کرد همینطور که هندوانه میخوردیم بهش گفتم پارسا تو از کی اینچیزا رو فهمیدی اون گفت منظورت سکسه من که همینطور تکه هندونه رو میجویدم گفتم آره اون گفت تقریبا از قبل عید نوروز امسال بهش گفتم چه طور فهمیدی گفت از همکلاسیام فهمیدم موقع عید شد داشتم دیوونه میشدم خانومای خوشگل فامیلمون همش میومدن خونه ما جلوم سرلخت میشدن با من دست میدادن جلوم آرایش میکردن من فقط شبا جق میزدم سعی کردم تنها باشم تا توی افکارم غرق بشم وقتی تو رو دیدم فهمیدم شاید بشه با تو یه کارایی کرد آخه نا آشنا بودی و میتونستم بدون آتو دادن باهات یه سکس داشته باشم منم همینطور با دقت به حرفاش گوش میدادم هندونه رو خوردیم ظرف و ظروف رو شستم خیلی سنگین شده بودم زیاد خوردم اومدم داخل اتاق خواستم آماده شم با خودم گفتم شکمم پره قبل رفتن بهتره جق بزنیم پارسا رو صدا زدم اومد تو اتاق بهش گفتم دوس داری بدونی خانوما چه طور جق میزنن گفت آره خیلی گفتم پس ببین به تاج تخت لم دادم پامو باز کردم انگشتمو بردم تو شروع کردم به جق زدن همینطور که جق میزدم عکسای گوشیمو هم میدیدم پارسا سریع لخت کرد اومد رو تخت دراز کشید کیرش واقعا نسبت به قدش خیلی بزرگ بود گوشیمو انداختم کنار با جدیت کیر پارسا رو میدیدم و جق میزدم اونم با جدیت جق زدن منو میدید پارسا دستاشو لوله کرد کیرشو بیدار کرد بعد یه تف زد سر کیرش محکم تلمبه میزد یهو آبش اومد بیرون اما من هنوز آبم نیومده بود چمدونم که کنارم رو تخت بود رو باز کردم خمیردندون که با خودم اورده بودم رو ورداشتم دورشو با روسری پوشوندم کردمش تو کسم پارسا که اینو دید پاشد رفت آشپزخونه یه دسته موز سفت رسیده که برای مهمونای دیشب بود اورد یکی از موزا رو پوست کندم تو کسم خورد و لهشون کردم بعد با یه موز دیگه فشارشون دادم تا برن تو سه تا موز رو پوست کندم تا ته بردم تو کسم اونقد فشار دادم که کاملا رفتن تو و من تونستم چوچولامو بهم بیارم و در کسمو ببندم با یه موز دیگه که پوست نکرده و سفت بود تو کونم گذاشتم پارسا فقط با تعجب میدید دستمو از چوچولام ورداشتم تا در کسم باز شه بعد سه تا موز آروم آروم از کسم اومدن بیرون پارسا سریع دهنشو باز کرد و سرشو گذاشت جلوی کسم دهنش باز بود و لباش به چوچولام چسبیده بود موزا آروم آروم میرفتن تو دهن پارسا سر پارسا رو گرفتم و نوازش میکردم پارسا موزایی که اومده بودن تو دهنش رو میجوید و میخورد بعد شروع کردن به مکیدن کسم دیگه طاقتم تموم شد آبم دراومد ریخت تو دهن پارسا پارسا وقتی خورد گفت مزه موز میداده اما یه چیزی اذیتم میکرد همون موزایی که تو کسم له کرده بودم خواستم انگشتمو توش کنم دیدم بدتره بیشتر میرن تو به پارسا گفتم خاله جون یکم کسمو بمک تا موزایی که له کرده بودم بیان بیرون پارسا هم از خدا خواسته شروع کرد به مکیدن کسم میدونستم زمان بره و بدجوری گیر کرده بودن برای همین پامو بیشتر باز کردم پتو رو انداختم روم پارسا زیر پتو کسمو میمکید با شور و اشتاق منم سرم تو گوشیم بود تا وقتی که اون موزای له شده اومدن بیرون پنج یا شش بار آبم اومد و پارسا همشو خورد دست آخر هم با زبونش کسمو لیس میزد پتو رو دادم کنار گفتم بسه دیگه خاله جون پارسا عاشق لیس زدن کسم بود حالا پاشو آماده شو که زود باید بریم شورتمو دنبال گشتم اما پیداش نمیکردم هنوز دو روز بود که خریده بودمش زیر تخت رو نگاه کردم همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم با خودم گفتم عب نداره شورت نمیپوشم دیگه همین اتفاق برای سوتینم افتاد هرچه دنبال گشتم پیدا نکردم دیگه داشتم کلافه میشدم أخه مگه بدون سوتین میشد بمونم رفتم تو هال به پارسا گفتم سوتینمو ندیدی اونم بهم گفت راستش وقتی تو و عمه سمیرا تو حیاط بودین عمه محدثه داشت دنبال یه سوتین میگشت تا بپوشه و نیم تنه اش رو دربیاره همینطور گریه میکرد منم رفتم تو اتاق که دیشب بودیم دیدم یه سوتین اونجا افتاده ورداشتم بهش دادم اونم که گریه میکرد پوشیدش بهش گفتم پس نکنه شورتمو هم تو ورداشتی اون گفت حقیقتش دیشب قبل از اینکه بیام رقص تو رو ببینم تو حیاط پشتی بودم دیدم شورتت وسط زمین اتاق افتاده در هم بستس از پنجره رفتم تو شورتتو ورداشتم یواشکی بردم تو ماشین قایم کردم تا همیشه داشته باشمش ماشینم که چپ شد من نمدونستم باید دعواش کنم یا بخندم هیچی نگفتم و رفتم تو اتاق سمیرا ببینم میتونم سوتین پیدا کنم یا نه کمدشو گشتم دیدم طبقه سوم کمدش یه سوتین زرشکی پولکی که دیشب تنش کرده بود اونجاس ورداشتم بپوشم خیلی تنگ بود هرطور شد پوشیدم و تحمل کردم برگشتم تو اتاق خودم شلوار لی خودمو پام کردم رفتم جلوی آینه سمیرا نشستم تا خودمو آرایش کنم کسی نبود هوس کردم آرایشمو با سوتین جدیدم ست کنم رژ زرشکی پنکک و بقیه مراحل رو انجام دادم موهامو بستم و یه شال زرشکی از مال سمیرا ورداشتم پیچیدم دورش خواستم مانتومو بپوشم دیدم سینم خیلی جمع شده با این سوتینه مانتویه یکم گشاده تو خرت و پرتای سمیرا یه تیشرت قرمز پیدا کردم مانتو رو گذاشتم تو چمدون پول لباس و شالشو هم براش گذاشتم روی میزآرایشش من اغلب چادر نمیپوشم اما اونجا مجبور شده بودم چون اینطوری نمیشد برم بیرون چمونمو ورداشتم دست پارسا رو گرفتم و رفتیم کلید رو دادم به همسایه به سمت جاده که رفتیم داشتم میترسیدم زنگ زدم به آژانس با آژانس رفتم چالوس تقریبا ساعت 3 بعدازظهر رسیدم اونجا مستقیم رفتم ترمینال اتوبوس بهم گفتن اتوبوس تهران ساعت 8 صبح فردا حرکت میکنه از سالن اومدم بیرون کنار خیابون چادرمسافرتی میفروختن یکی خریدم و با کمک پارسا توی یجای خلوت کنار فضای سبز چادر زدیم سریع رفتم تو چادر اون هوای شرجی شمال داشت کلافم میکرد زیپ چادر رو کشیدم پایین پارسا هم نشست کنار من سریع تیشرتمو دراوردم سوتینمو هم دراوردم گذاشتم کنار زیپ شلوار لی رو کشیدم پایین به پارسا گفتم خاله جان کسمو فوت بزن تا عرق جوش نشده اون طفلک هم پشت سرهم کسمو فوت میزد من داشت خوابم میبرد چشمامو بستم و خوابیدم وقتی بیدار شدم به پارسا نگاه کردم دیدم طفلک سرشو گذاشته رو پام خوابش برده ساعت گوشیمو نگاه کردم دیدم ساعت 9 شبه به سمیرا میخواستم پیام بدم اما پشیمون شدم چون اونا به اندازه کافی دردسر داشتن روم نمیشد بهشون چیزی بگم پارسا یواش یواش چشماشو باز کرد سرشو از پام ورداشت و گفت ساعت چنده گفتم 9 بعد بهش گفتم خاله جون تا موقع میرم دسشویی الآن برمیگردم پارسا گفت منم دسشویی دارم میخواستم بگم خو تو اول برو اما از طرفی اگه گم میشد یا اتفاقی براش میفتاد چه خاکی بر سرم میریختم یهو پارسا گفت خاله جون یه فکری گفتم چی گفت تو کدوم جیشتو داری گفتم أبمو واسه چی گفت منم أبمو دارم تو مال منو بخور منم مال تو رو اولش گفتم نه اه حالم بد میشه اما یه نیم ساعتی که گذشت هم رو من داشت فشار میومد هم رو پارسا أخرش قبول کردم گفت اول من مال تو رو میخورم گفتم باشه اومد روی زمین دراز کشید من نمتونستم به چشماش نگاه کنم چمدونو وا کردم دامنمو ورداشتم پوشیدم بعد آروم روی سرش نشستم سرشو دادم زیر دامنم تا نبینمش کسمو گذاشتم توی دهنش خودمو ول کردم سعی کردم آروم جیش کنم تا راحت تر بتونه قورت بده حالا نوبت من بود دراز کشیدم روی زمین پارسا اومد روی سینم نشست کیرشو دراورد گذاشت تو دهنم بهم گفت من نمتونم آروم جیش کنم وقتی ول کنم دیگه نمتونم کنترلش کنم تو دهنم شروع کرد به جیش کردن منم سریع همشو قورت میدادم وقتی تموم شد از روی سینم بلند شد و کنارم نشست من دامنمو از پام دراوردم لخت بودم برگشتم به شکم دراز کشیدم پارسا هم اومد روی من دراز کشید کیرشو گذاشت لای شکاف کونم خایه و کیر و میان تنشو به من میمالوند و مدام بالا پایین میرفت منم چشمامو بسته بودم و به پارسا فکر میکردم شاید کسی دوس نداشت من و اون باهمدیگه باشیم اما اون منو میخواست و من هم اونو برامون مهم نبود بقیه چی میگن ما تجاوز نکردیم و فقط سکس میکردیم یک سکس عاشقانه اختلاف سنی هم اصلا برامون مهم نبود بعد بلند شد دستامو گرفت و منو چرخوند خم شد روم و کیرشو گذاشت لای کسم تا ته فشار داد پشت سرهم تلمبه میرد با دستام جلوی دهنمو گرفته بودم تا صدای آه و نالمو کسی نشنوه پارسا دستمو از روی دهانم ورداشت اون صدای آه و ناله منو دوس داشت بشنوه من اون شب مسافر بودم و صبح قرار بود برم پس فقط خواسته پارسا رو عمل کردم براش آه و ناله کردم آب پارسا اومد اما مال من هنوز نیومده بود پارسا اونقد تلمبه زد که برای بار دوم آبش اومد آب منم همزمان با آب دوم اون اومد کیرشو داخل کسم نگه داشت تا تاآخرین قطره اش بره تو کسم بعد بهم گفت خاله لباساتو بپوش میخوام با لباس سکس کنیم تعجب کردم اما گفتم به امتحانش می ارزه ببینم چه مزه ایه قد پارسا دقیقا تا نوک سینم میومد پارسا رفت یه گوشه لباساشو پوشید منم لباسامو پوشیدم پارسا نشست لای پاشو باز کرد منم رفتم لای پاش نشستم کونمو چسبوندم به کیرش پارسا از پشت دستشو گذاشت روی تیشرتم سینه هامو گرفت و میمالید بهم گفت حس میکنم عمه سمیرامو دارم میکنم چون لباسای اونو پوشیدی عمم همیشه جلوی من این لباساشو تنش میکرد منم خیلی میخواستمش دستشو از زیر تیشرت داد تو سوتین پولکی زرشکی رو لمس میکرد روش دست میکشید با یه دستش کسمو میمالید از رو شلوار آروم دستشو برد تو شلوارم درحالی که خودش نشسته بود منو بلند کرد باسنمو گذاشت روی کیرش کیرش داخل شلوارش بود اما حس میکردم داره سفت تر میشه یهو چهار انگشتشو برد تو کسم خواستم جیغ بکشم اما فقط لبامو گاز میگرفتم از یه طرف پارسا سینمو میمالید به کلی مست شده بودم چشمامو بسته بودم کونمو رو کیر پارسا میچرخوندم پارسا دستش تو شلوارم بود داشت برام جق میزد همینطور که کونمو رو کیرش میمالیدم و فشار میدادم بهش گفتم بسه باشه بسه دیگه پارسا باشه پارسا انگشتش رو بیشتر برد تو کسم تمام دست و پام میلرزید انگشتشو به دیواره کسم میچسبوند و میخاروند با یه دستش پستونمو گرفته بود مبچرخوندش کش میدادش خواستم دستمو بذارم تو شلوارم اما جا نمیشد دیگه بدجور داغ بودم درحالی که دکمه شلوارم بسته بود زیپ رو دادم پایین انگشتمو تو کسم کردم تا به پارسا کمک کنم شروع کردم به جق زدن اونقد زدم که به پارسا گفتم داره آبم جمع میشه میخواد بیاد انگشتمو دراوردم دکمه شلوارمو باز کردم شلوارمو کشیدم پایین پارسا همینطور برام جق میزد وقتی شلوارمو دراوردم دوباره به کمک پارسا رفتم همینکه انگشتمو تو کردم فهمیدم که میخواد بیاد سریع دست پارسا رو کشیدم کنار آبم با چنان شدتی بیرون اومد که دیوار چادر کاملا خیس شد به پارسا گفتم دوباره زود باش دوباره شروع کرد برام به جق زدن من فقط چشمامو بستم و هیچکار نکردم فهمیدم که پارسا هم آبش اومده چون احساس خیس بودن زیر کونم میکردم همینطور که پارسا برام جق میرد آبم برای دفعه دوم اومد پارسا با کف دستش چند ضربه خیس چسبناکی به کسم زد خیلی خسته بودم گوشیمو کوک کردم گذاشتم بالاسرم پارسا رو کنار خودم دراز کردم سینمو گذاشتم دهنش تا بمکه و خوابش ببره ساعت 7 گوشیم صدا داد و من بیدار شدم سینمو آروم از دهان پارسا دراوردم به شلوارکش نگاه کردم تا ببینم خیسه یا نه دیدم خشک شده و اثری ازش نیست تا موقع جمع و جور میکردم وسایلو و به رفتن سمت تهران فکر میکردم به خونه جایی که شوهرم فرهاد منتظرمه شلوارک پارسا از جنس لی آبی خوشرنگ سنگشور شده بود از روی شلوارش اونقد کیرشو مالیدم تا بالاخره بیدار شد بهش گفتم پاشو میخوایم بریم سینمو گذاشتم تو سوتین تیشرتمو تنم کردم شلوارمو پوشیدم شال و چادرمو سرم کردم و آماده رفتن چادر مسافرتی رو به همون بنده خدایی که ازش گرفته بودیم پس دادیم و پول اجارشو هم بهش دادم دست پارسا رو گرفتم و به سمت اتوبوس تهران میرفتیم خیلی چیزا ذهنمو مشغول کرده بود چیزایی که تو خودت خوب میدونی چیه 9 9 84 8 8 9 87 8 4 9 87 9 88 8 3 ادامه نوشته

Date: August 24, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.