خاطرات امیر 2

0 بازدید
0%

8 8 7 8 7 8 1 9 87 9 87 8 7 8 8 7 9 85 8 8 1 1 قسمت قبل زمان تابستان84 مکان استان اصفهان بعد از آشنای من با مهتاب کل زندگیم تغییر کرد حالا خوشحال بودم چون با یه دختر خوشگل و باکلاس دوست بودم سه ماه تابستون گذشت و من عاشق مهتاب شده بودم و شب و روزم با فکر کردن به مهتاب میگذشت تا اینکه سر یه ماجرای کوچیک با هم دعوا کردیم و از سر خود خواهی رابطه را تمام کردیم منم رفتم سمت تهران واسه دانشگاه اوایل واسم مهم نبود ولی کم کم نبودش وجودم را تسخیر کرد کم کم رفتم سمت سیگار و گوشه نشینی تو دانشگاه از همه فاصله گرفته بودم دیگه اون امیر سابق نبودم تا اینکه داشتم روی یکی از نیمکت های دانشگاه سیگار میکشیدم یکی از هم کلاسیهام اومد سمتم اسمش کامران بود رو شوخی بهم گفت یه لب میدی با آتیش لبات سیگارم روشن کنم گفتم داداش اشتباه گرفتی و جفتمون زدیم زیر خنده نشست پیشم گفت چته امیر منم چون نمیخواستم به کسی چیزی بگم هیچی نگفتم سر حرف را باز کرد و شروع به حرف زدن کرد منم فقط گوش میدادم و این آغاز دوستی شد که تا الان ادامه داره دیگه با کامران مچ شده بودم سر کلاس و همه مواقعی که میشد باهم بگذرونیم پیش هم بودیم بعد یک ماه هم اون هم من از چیک وپوک همدیگه خبر داشتیم کامران یه بچه خوشگل مایه دار بود که چند تا دوست دختر آس داشت که هر وقت عکساشون را نشونم میداد آب از دهنم راه میفتاد تا اینکه یه اتفاق باعث شد کلا بهم اعتماد کنه یه روز گوشیش را خونه جا گذاشته بود تو دانشگاه بهم گفت تلفنم را بهش بدم و اونم با چندتا از دوست دختراش تماس گرفت و گفت زنگ به گوشیش نزنند بعد یه هفته یه شماره ناشناس بهم اس ام اس داد و در مورد کامران ازم آمار میخواست منم کل ماجرا را بهش گفتم اونم گفت یکی از دوست دختراشه و فکر میکنه کامران اونا واسه ازدواج میخواد و همین ماجرا باعث شد که کامران بیشتر بهم اعتماد کنه بعد دو ماه من شده بودم رفیق فابریک کامران دوستیمون خوب پیش میرفت تا اینکه در مورد سکس حرف زدیم منم رابطه با مینا را واسش تعریف کردم اولش میخندید بعد آروم بهم گفت بازم زن شوهردار میکنی منم گفتم نه اونم گفت میکنی گذشت تا یه هفته بعد یه روز تو دانشگاه بهم گفت تلفنت را دادم به یه دختر خیلیم ازت تعریف کردم اگه زنگ زد حواست باشه اولش گفتم شوخی میکنی ولی گفت جدی جدی میگم شب ساعت 10 یه دختر بهم زنگ زد منم شروع کردم باهاش حرف زدن اسمش مرجان بود مرجان خیلی راحت حرف میزد و بعد دو روز شروع کرد در مورد سکس حرف زدن از خودش خیلی تعریف میکرد منم فقط گوش میدادم تا اینکه دیدم اوضاع یه جورای خیلی شک بر انگیزه و سر هر حرفی سر صحبت را میکشونه به سکس منم گفتم باید ببینمت اونم قبول کرد وقتی رفتم سر قرار دود از سرم بلند شد یه باربی به تمام معنا میدیدم و همه چیزای که در مورد خودش میگفت راست بود جز اینکه سنش بیشتر از اونی بود که گفته بود منم گفتم حتما بخاطره آرایشه بعد از خداحافظی فکر میکردم دیگه باهام قرار نمیزاره ولی تو راه برگشت اس ام اس داد وقتی رسیدی خبرم کن منم فهمیدم طرف طالبه بعد اون قرار کلی باهم حرف زدیم کار حتی به سکس تل هم کشیده شد ولی یه جای کار میلنگید تا اینکه یه روز بهش گفتم تو چرا شب ها و روزای تعطیل گوشیت خاموشه اولش ساکت شد ولی داشت بهونه میاورد که تو کت من نمیرفت منم بهش گفتم تا راستش را بهم نگی دیگه باهات حرف نمیزنم و گوشی را قطع کردم دوسه ساعت بعد اس ام اس داد من شوهر دارم دنیا رو سرم خراب شد از دست کامران شاکی شدم زنگ زدم بهش گفتم خیلی نامردی این طرف شوهر داره تو میدونستی گفت آره ولی مرجان کردن داره رفتی ببینی با کی آشنات کردم فقط میخواستم مهتاب را فراموش کنی تو که قبلا هم کردی اینم بکن ناراحت شدم فکر میکردم رو دست خوردم هم از کامران هم از مرجان نیاز داشتم خلوت کنم با خودم دوسه روز بعد مرجان زنگ زد و کلی معذرت خواهی کرد و گفت زنگ زدم خداحافظی کنم منم باهاش خداحافظی کردم یاد خداحافظی با مهتاب افتادم نشستم یه گوشه اتاق خاطره های مهتاب از جلوی چشم رد میشد در کنارش احساس میکردم با رفتن مرجان خیلی تنها شدم رفتن مرجان ضربه سختی بود منم دیگه دوست نداشتم با زن شوهردار باشم پیش خودم گفتم یه دوست دختر پیدا میکنم همه چی را فراموش میکنم ولی هر کاری کردم نشد که نشد دو هفته بعد مرجان زنگ زد گفت زنگ زدم حالت را بپرسم کامران میگه خیلی تو خودتی منم اولش سرد برخورد کردم ولی کم کم شل شدم ازم خواست فقط تلفنی باهم باشیم منم چون تنها بودم گفتم اشکالی نداره و گفتم هر موقع دلت گرفت میتونی زنگ بزنی گذشت و زنگ زدن شروع شد باز داشتیم میرفتیم سمت سکس منم چیزی نمیگفتم یه روز ازم خواست برم پیشش ولی بدون سکس منم گفتم مطمئنم پام برسه اونجا سکس را افتادیم قبول نکردم تا اینکه یه شب دوباره همون زخم قدیمی امد سراغم یاد مهتاب افتادم نشستم به فکر وسیگار کشیدن گفتم بزار یه زنگ بزنم بهش اگه برگشت مرجان را بیخیال میشم زنگ زدم ولی تحویل که نگرفت کلیم بد و بیراه نثارم کرد روحم زخی شده بود اعصابم خورد بود سیگار را با سیگار روشن میکردم حوصله هیچ کس را نداشتم حس میکردم تحقیر شدم میخواستم تلافی کنم ولی کاری از دستم بر نمیومد فردا صبح مرجان زنگ زد با بی حوصلگی جواب دادم گفت چته گفتم خیلی حالم بده حوصله ندارم خیلی حرف زد آروم شدم صداش شده بود مرهم دردام بهش گفتم میخوام ببینمت گفت فردا صبح چطوره گفتم خوبه چه ساعتی گفت ساعت 9 صبح شبش مرجان اس ام اس داد گفت خودم را واسه سکس آماده کنم منم گفتم آره میخواستم همه دردام را فراموش کنم میخواستم هر چی عقده تو وجودمه خالی کنم فکر میکردم تنها راهش سکس با مرجان رفتم یه دوش گرفتم و حسابی به خودم رسیدم ولی از تجربه سکس قبلی میدونستم مشکل زود انزالی دارم زنگ زدم به کامران مشکلم را گفتم گفت ترمادول بخور بد جوری کمر را سفت میکنه منم رفتم داروخونه یه بسته ترامادول و یه بسته کاندوم خریدم که اصلا اون روز ازش استفاده نکردم فردا صبح ساعت 7 لباس پوشیدم و سه تا ترمادول خوردم تو راه گفتم نکنه کم خورده باشم دوتا دیگه هم خوردم گیج شده بودم سردم بود ولی عرق میکردم یه تاکسی در بست گرفتم رفتم سمت خونه مرجان سر کوچشون پیاده شدم تلفن زدم بهش گفت یه در سبز رنگ هست وقتی بهش رسیدی بگو تا در را باز کنم رفتم داخل وای خدا در حال را که باز کردم چی میدیدم مرجان بود با یه لباس ست مشکی و دامن کوتاه که سفیدیش تو اون لباس بیشتر به چشم میومد خدا تو خلقت این آدم هیچی کم نزاشته بود بهش دست دادم همونجا لبامون رفت توهم قفل شد سیر نمیشدم خودش گفت بسه بشین باهات حرف دارم نشستم رو یه مبل رفت دوتا آبمیوه آورد منگ شده بودم حالت طبیعی نداشتم اثر ترامادول ها بود بزور خودم را کنترل میکردم حرف زدنمون شروع شد از همه چی گفتیم و خندیدیم تا اینکه باز امد سمتم شروع کرد لب گرفتن به خودم امدم دیدم منا برده تو حموم من لخت لخت بودم ولی اون ست مشکی سوتین و شورت تنش بود بدنم کرخت شده بود جلوی چشمام تیره و تاره بود زمان کند میگذشت همه حرکاتم اهسته بود میخواستم ولی نمیتونستم افکارم را متمرکز کنم داشتم لباش را میخوردم امدم پایین سوتینش را باز کردم شروع کردم سینه هاش را خوردن ولی سیر نمیشدم خوابوندمش کف حمام شرتش را در اوردم کس صورتی خشکل داشت افتادم بجونش حسابی خوردم بعد اون افتاد به جون من اول لب بعدم رفت سر وقت کیرم تو دستش گرفت کو چولو بود بزرگ نمیشد هر چی مالید هر چی ساک زد فقط نصف ونیمه بزرگ شد گفتم بزار خودم تلاش کنم ولی بزرگ نشد که نشد اثر ترمادول بود یه ساعتی تو حموم بودیم و من کلی شرمنده شدم زدیم بیرون ساعت شده بود یازده از حرف زدنش از حرکاتش میشد فهمید راضی نیست منم کل ماجرا را بهش گفتم گفت اشکال نداره دفعه بعد مرجان یه لباس دیگه تنش کرد و نشستیم به حرف زدن و سیگار کشیدن ازش دلیل خیانت به شوهرش را پرسیدم گفت بی علاقگی به شوهرش وخیانت شوهرش اونا سمت کامران و بعدم من کشونده بعد ناهار خوردیم ویه سیگار دیگه روشن کردیم ساعت شده بود 2 مرجان رفت دستشویی منم دستم را کردم تو شرتم با کیرم شروع کردم بازی دیدم یه تکونی میخوره انگار جون گرفته رفتم سمت دستشویی تا مرجان در باز کرد لبم را چسبوندم به لبش و همون جا بلندش کردم وگفتم اتاق خواب کجاست واست یه سوپرایز دارم با دستش اتاق خواب را نشونم داد بردمش گذاشتمش رو تخت و شروع کردم لخت شدن وقتی شرتم را در آوردم یه نیگاه به کیر من انداخت یه نگاه به من و خندید خودش لباسش را سریع در آورد و حالت داگ استیل به خودش گرفت گفت بیا بکن دارم میمیرم منم امونش ندادم کیرما گذاشتم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن بعد گفت بیا بخواب خودش نشست رو کیرم و خودش بالا و پایین میکرد برش گردوندم رو تخت پاهاش را دادم بالا و گذاشتم رو شونم و شروع کردم تلمبه زدن پاهاش را از رودوشم برداشت بهم فهموند لب میخواد بهش لب دادم یاده سکس تل ها افتادم بهش گفتم تو جنده کی هستس گفت تو و خندید دوباره رفتیم رو حالت داگ استیل و شروع کردم تلمبه زدن تو همون حالت یه آیینه رو کمد بود برگشتم توش نگاه کردم خوشحال بودم یه لبخندی زدم احساس میکردم موفق شدم مو هاش را جمع کردم و باهاش سرش رر میکشیدم روش خم میشدم و اونم سرش را سمت من میکرد و لب میداد و به کارم ادامه دادم تو همون حال سوراخ کونش را دیدم و یاده سکس تلامون افتادم ولی نئشگی نمیزاشت من افکارم را جمع کنم بیخیال کونش شدم و تلمبه زدم تا آبم اومد بهش گفتم چیکار کنم خودش دستش را دراز کرد و از رو کمد یه دستمال کاغذی داد منم ریختم روش خسته شده بودیم خوابیدم کنارش گفت صبح تو حموم نا امیدم کردی ولی الان جبران کردی فکر نمکردم کیرت اینقدر بزرگ بشه و حسابی گاییدیم از کیرت خوشم امد ولی از خودت نه وشروع کرد خندیدن منم کلی قربون صدقش رفتم و دست میکشیدم رو بدنش وتعریف ازش میکردم از مرجان خداحافظی کردم و زدم بیرون سیگارم تموم شده بود رفتم یه بسته سیگار خریدم و رفتم یه گوشه از پارک شروع کردم به کشیدن مرجان خیلی خوب بهم حال داده بود به سکس باهاش نیاز داشتم فکر میکردم از باره دردم کم شده و به یه آسایش نسبی رسیدم همون لحظه گوشیم زنگ خورد چی میدیدم مهتاب بود باورم نمیشد باورش برای شما هم سخته بعد سلام ازم بابت حرفاش معذرت خواهی کرد ولی من فقط بهش گفتم دیر برگشتی و قطع کردم و برای همیشه ازش جدا شدم و دیگه هیچ وقت بهش فکر نکردم و حس میکردم زندگیم وارد مرحله تازه ای شده و از عشق متنفر شده ام و فقط به یه چیز فکر میکردم سکس سکس سکس اون سال و سال بعدش با مرجان خیلی بهم خوش گذشت و هر موقع میتونستم میرفتم از خجالت مرجان خانم در میومدم ولی با تمام شدن دانشگاه این رابطه هم تمام شد ادامه دارد با تشکر

Date: August 12, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.